خادمیلغتنامه دهخداخادمی . [ دِ ] (اِخ ) ابوسعید محمدبن محمدبن مصطفی بن عثمان الخادمی ، از علمای قرن 12 هجری است . از تألیفات اوست : 1- البریقة - المحمودیة فی شرح الطریقة المحمدی
خادمیلغتنامه دهخداخادمی . [ دِ ] (اِخ ) دهی از دهستان گوغر بخش بافت شهرستان سیرجان واقع در 17 هزارگزی شمال باختری بافت ، سر راه مالرو گوغر به بافت میباشد. محلی است کوهستانی و سرد
خادمیلغتنامه دهخداخادمی . [ دِ ] (اِخ ) شاعری است از اهل قزوین . صادقی کتابدار در باره ٔ وی نویسد: نامرادی بود خدمتکار و سرتراش و شعر نیز می گفته است و در مجمع الخواص رباعیی از ا
خادمیلغتنامه دهخداخادمی . [ دِ ] (حامص ) عمل خادم . کیفیت خادم . خدمتکاری : بزیست و به آب خود بازآمد و در خادمی هزاربار نیکوتر از آن شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 382).ای حجت زمین خر
خادمفرهنگ مترادف و متضادآغا، برده، بنده، پرستار، پیشکار، چاکر، خدمتکار، خدمت کننده، خدمتگر، خدمتگزار، غلام، مددکار، مستخدم، نوکر ≠ مخدوم، آقا، ارباب
طشت دارفرهنگ انتشارات معین(طَ) (ص فا.) = طشت دارنده : 1 - خادمی که جهت شستن دست ها آب می ریزد. 2 - نگهبان و متصدی طشت خانه .
غاشیه دارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خادمی که مٲمور نگهداری زینپوش اسب مخدوم است.۲. [مجاز] خادم مطیع و فرمانبردار که در سفر همراه مخدوم خود باشد.
حرملغتنامه دهخداحرم . [ ح َ رَ ] (ع اِ) پردگیان : با خادمی ده از خواص که روا بودی که حرم را دیدندی . (تاریخ بیهقی ص 402). سرائیان بجمله آنجا آمدند و غلامان و حرم و دیوانهای وزا
اخداملغتنامه دهخدااخدام . [ اِ ] (ع مص ) بچاکری یعنی خادمی دادن کسی را. خادم دادن . خادمی کردن کسی را. (زوزنی ). || کسی را خادم کردن . کسی را فا خادمی کسی کردن . (تاج المصادر بیه
چراغچیلغتنامه دهخداچراغچی . [ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) بمعنی خادمی که برای روشن کردن معین است . (انجمن آرا) (آنندراج ). کسی که چراغ روشن میکند و چراغها سپرده به اوست . (ناظم الاطباء)