حکایت کردنفرهنگ مترادف و متضادداستانسرایی کردن، روایت کردن، سرگذشتگفتن، قصه گفتن، قصهگویی کردن، نقل کردن، نقالی کردن
حکایتفرهنگ انتشارات معین(حِ یَ) [ ع . حکایة ] 1 - (مص م .) نقل کردن مطلب یا داستانی . 2 - (اِ.) داستان ، سرگذشت ، قصه .
اصحاب رأسلغتنامه دهخدااصحاب رأس . [ اَ ب ِ رَءْس ْ ] (اِخ ) ابن الندیم هنگام بحث درباره ٔ حرانیان از گفته ٔ مأمون خطاب به آنان گوید: فانتم اذاً الزنادقة عبدةالاوثان ، و اصحاب الرأ
القصهلغتنامه دهخداالقصه . [ اَ ق ِص ْ ص َ ] (ع ق ) القصة. رمزاست از الی آخرالقصه ؛ یعنی تا آخر داستان . الحکایة. || حاصل کلام . (آنندراج ). باری . خلاصه . مخلص . مخلص کلام . المر
المرادلغتنامه دهخداالمراد. [ اَ م ُ ](ع ق ) مأخوذ از تازی ، القصه . الحکایه : هر یکی را او یکی طومار دادهر یکی ضد دگر بد، المراد.مولوی .