حکايةدیکشنری عربی به فارسیتمثيل , حکايت , کنايه , نشانه , علا مت , قصه ء کوتاه , امثال , ضرب المثل , افسانه , داستان , قصه , شرح , چغلي , خبرکشي , جمع , حساب , لقمه چرب ونرم , چيز عالي ,
حکاکةلغتنامه دهخداحکاکة. [ ح ُ ک َ ] (ع اِ) سوده . (منتهی الارب ). سونش . آنچه از سائیدن دوچیز بیکدیگر جدا شود. ریزه ٔ هر چیز. آنچه بیفتد از سودن چیزی . || سرمه ٔ رمد. (منتهی الا
حکاءةلغتنامه دهخداحکاءة. [ ح ُ ءَ ] (ع اِ) کرمی است یا عضایه (؟) سطبر. حکاة. ج ، حکا. (منتهی الارب ).