حوشلغتنامه دهخداحوش . (ع اِ) چهارپایان وحشی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رمنده . (مهذب الاسماء). || (ص ) رجل حوش الفوأد؛ مرد تیزخاطر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حوشلغتنامه دهخداحوش . [ ] (اِخ ) دهی است بزرگ [ بخراسان از گوزگانان ] خرم و آبادان اندر میان بیابان نهاده و عرب بیابانهای شهر ازیوبه تابستان اینجا بیشتر باشند. (از حدود العالم
حوشلغتنامه دهخداحوش . [ ح َ ] (ع اِ) چیزی حظیره مانند. لغت عراقی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خانه های قلیلی که گرداگرد آنها را سوری احاطه کرده باشد حوش نامند. (معجم البلدا
هوشفرهنگ مترادف و متضاد۱. خرد، عقل ۲. درایت، فراست، فهم، کیاست ۳. ادراک، شعور ۴. جان، روح ۵. بیداری، زیرکی ۶. استعداد ۷. مرگ، موت
هوشدیکشنری فارسی به انگلیسیbrain, head, headpiece, intellect, intelligence, mind, smart, wit, witted _
هوشلغتنامه دهخداهوش . [ هََ / هُو ] (اِ) کر و فر و خودنمایی . (برهان ). جهانگیری و رشیدی به این معنی آورده اند و ظاهراً مصحف بوش است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
هوشلغتنامه دهخداهوش .[ هََ وَ ] (ع مص ) مضطرب گردیدن . || خردشکم گشتن از لاغری . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هوشلغتنامه دهخداهوش . (اِ) زیرکی و آگاهی و شعور و عقل و فهم و فراست را گویند. (برهان ). و خودداری و احساس و تمییز : برفتش دک و هوش وز پشت زین فکند از برش خویشتن بر زمین . دقیقی
حوش و بوشلغتنامه دهخداحوش و بوش . [ ح َ / حُو ش ُ ب َ / بُو ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ، از اتباع ) اطراف و کرّ و فر و شهرت و قدرت : غلامات منتصر بیک صولت حوش و بوش او را چون حروف تهجی
حوشیةلغتنامه دهخداحوشیة. [ شی ی َ ] (ع مصدر جعلی ، اِمص ) ناآمیزگاری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || (ص ) ابل حوشیة؛ ای وحشیة. (اقرب الموارد).
حوشیتلغتنامه دهخداحوشیت . [ شی ی َ ] (ع مصدر جعلی ، اِمص ) ناآمیزگاری . (منتهی الارب ). رجوع به حوشیة شود.
حوشاملغتنامه دهخداحوشام . [ ] (اِخ ) (بمعنی عجله ) یکی از سلاطین اروم که پیش از آنکه بر بنی اسرائیل پادشاهی مقرر شود سلطنت داشت . (قاموس کتاب مقدس ).
حوش و بوشلغتنامه دهخداحوش و بوش . [ ح َ / حُو ش ُ ب َ / بُو ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ، از اتباع ) اطراف و کرّ و فر و شهرت و قدرت : غلامات منتصر بیک صولت حوش و بوش او را چون حروف تهجی
حوشیةلغتنامه دهخداحوشیة. [ شی ی َ ] (ع مصدر جعلی ، اِمص ) ناآمیزگاری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || (ص ) ابل حوشیة؛ ای وحشیة. (اقرب الموارد).
حوشیتلغتنامه دهخداحوشیت . [ شی ی َ ] (ع مصدر جعلی ، اِمص ) ناآمیزگاری . (منتهی الارب ). رجوع به حوشیة شود.
حوشاملغتنامه دهخداحوشام . [ ] (اِخ ) (بمعنی عجله ) یکی از سلاطین اروم که پیش از آنکه بر بنی اسرائیل پادشاهی مقرر شود سلطنت داشت . (قاموس کتاب مقدس ).
حوشبلغتنامه دهخداحوشب . [ ح َ ش َ ] (ع اِ) خرگوش . || گوساله . || روباه نر. || ستور تهیگاه درآمده و برآمده ، از لغات اضداد است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || شکال گاه دست و پای