حوروشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهزیبا؛ مانند حور: ◻︎ در چمن حوروشان انجمنی ساختهاند / چشم بد دور بهشتیچمنی ساختهاند (عرفی: ۲۹۴).
هوروشواژهنامه آزاد"هور" در زبان فارسی به معنای خورشید و آفتاب است. وش هم پسوند مانند است و "هوروش" یعنی مثل خورشید. در زبان اوستا نیز از کلمه " اخشوروش" و "هورخشئتا" به معنای خدا
هوروشفرهنگ نامها(تلفظ: hurvaš) (هور = خورشید + وش (پسوند شباهت)) مثل خورشید ، شبیه آفتاب ؛ (به مجاز) زیبارو .
حتروشلغتنامه دهخداحتروش . [ ح ُ ] (ع ص ) کم جثه ٔ کوتاه بالا. (منتهی الارب ) (نشوء اللغة ص 122). || کودک سبک روح که صاحب نشاط و چست و کم عقل باشد. یا کودک سخت و درشت و کم گوشت .
حروشت امتهالغتنامه دهخداحروشت امتها. [ ] (اِخ ) مکانی است در شمال فلسطین که بواسطه ٔ اشخاصی که از انواع مختلفه و طوایف متنوعه در آن سکونت می ورزیدند بدین اسم نامیده شد و سیسرانیز در آن
حورورلغتنامه دهخداحورور. [ ح َ ] (ع اِ) چیز. (منتهی الارب ): مااصبت حوروراً؛ نرسیدم بچیزی . (منتهی الارب ).
مینوچهرفرهنگ نامها(تلفظ: minu čehr) (مینو = بهشت + چهر = چهره) ، بهشت چهره ، بهشتی روی ؛ (به مجاز) حوروش و زیبارو .
مینودختفرهنگ نامها(تلفظ: minu doxt) (مینو = بهشت + دخت = دختر) ، دختر بهشتی ؛ (به مجاز) حوروش و زیبارو .
مینوفرفرهنگ نامها(تلفظ: minu far) دارای فر و شکوه بهشتی ، دارای شأن بهشتی ؛ (به مجاز) حوروش و زیبارو .
زبانیلغتنامه دهخدازبانی . [ زَ ] (از ع ، اِ) فارسیان زَبانی ّ واحد زبانیه را بتخفیف یا و بهمان معنی بکار برند و جمع آنرا زبانیان آرند. (از آنندراج ) (غیاث اللغات ). مرد متمرد. (ا
بزمگهلغتنامه دهخدابزمگه . [ ب َ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) بزمگاه . مجلس سور. مجلس طرب و مهمانی . مجلس شراب و طرب : به گشتاسب گفت آنگه اسفندیارکه در بزمگه این مکن خواستار. فردوسی .شوم ب