حوجلغتنامه دهخداحوج . [ ح َ ] (ع اِمص ) سلامت . (اقرب الموارد) (آنندراج ). گویند: حوجاً لک ؛ اَی سلامة. (اقرب الموارد) (آنندراج ) (محیط المحیط) . || (مص ) نیازمند شدن . (منتهی
هوجلغتنامه دهخداهوج . (اِخ ) دهی است از بخش ورزقان شهرستان اهر. دارای 119 تن سکنه ، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله است . در دو محل به نام هوج بالا و پایین بنا شده و سکنه ٔ ه
هوجلغتنامه دهخداهوج . [ هََ وَ ] (ع اِمص ) درازی با اندک گولی و سبکی و شتابزدگی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حوجملغتنامه دهخداحوجم . [ ح َج َ ] (ع اِ) ج ِ حَوجَمَة. (آنندراج ) (منتهی الارب ). گل سرخ . (منتهی الارب ) (برهان قاطع). ورد احمر. ورد بر بالای آن نشستن و خوابیدن قطع شهوت کند و
حوجمةلغتنامه دهخداحوجمة. [ ح َ ج َ م َ ] (ع اِ) یکی حوجم . گل سرخ . (منتهی الارب ). گل سرخ که از آن گلاب کشند. (آنندراج ).
حوجملغتنامه دهخداحوجم . [ ح َج َ ] (ع اِ) ج ِ حَوجَمَة. (آنندراج ) (منتهی الارب ). گل سرخ . (منتهی الارب ) (برهان قاطع). ورد احمر. ورد بر بالای آن نشستن و خوابیدن قطع شهوت کند و
حوجمةلغتنامه دهخداحوجمة. [ ح َ ج َ م َ ] (ع اِ) یکی حوجم . گل سرخ . (منتهی الارب ). گل سرخ که از آن گلاب کشند. (آنندراج ).
حوجاء و لوجاءلغتنامه دهخداحوجاء و لوجاء. [ ح َ وَ ل َ ] (ع اِ مرکب ، از اتباع ) رجوع به ماده ٔ قبل شود.
حوجاءلغتنامه دهخداحوجاء. [ ح َ ] (ع اِ) حاجت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || شک و شبهه . (منتهی الارب ): ما فی صدری حوجاء و لا لوجاء؛ شک و شبهه نیست و ما لی فیه حوجاء و لا لو