حوافرلغتنامه دهخداحوافر. [ ح َ ف ِ ] (ع اِ) ج ِ حافر. سم های ستوران . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). سم های اسبان و این جمع حافر است که بمعنی سم اسب و خر باشد. (غیاث از کشف و منت
ذوات الحوافرلغتنامه دهخداذوات الحوافر. [ ذَ تُل ْ ح َ ف ِ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) ج ِذات الحافِر. رجوع به ذات الحافر و ذوات الحافر شود.
ذوی الحوافرلغتنامه دهخداذوی الحوافر. [ ذَ وِل ْ ح َ ف ِ ](ع ص مرکب ، اِ مرکب ) صاحبان سم ها. صاحبان حافرها.
حَوَارِيُّونَفرهنگ واژگان قرآنجمع حواري و حواري کسي است که از ميان همه مردم به آدمي اختصاص داشته باشد ، ميگويند : اصل آن حور است که به معناي سفيدي خيلي زياد است و مانند اين است که حواري فلان
حَوَارِيِّينَفرهنگ واژگان قرآنياران خاص و خالص (جمع حواري و حواري کسي است که از ميان همه مردم به آدمي اختصاص داشته باشد ، ميگويند : اصل آن حور است که به معناي سفيدي خيلي زياد است و مانند اين
ذوات الحوافرلغتنامه دهخداذوات الحوافر. [ ذَ تُل ْ ح َ ف ِ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) ج ِذات الحافِر. رجوع به ذات الحافر و ذوات الحافر شود.
ذوی الحوافرلغتنامه دهخداذوی الحوافر. [ ذَ وِل ْ ح َ ف ِ ](ع ص مرکب ، اِ مرکب ) صاحبان سم ها. صاحبان حافرها.
مدقلغتنامه دهخدامدق .[ م َ دَق ق ] (ع اِ) اسم مکان است از دق به معنی کوبیدن : و لم تدرکوا الا مدق الحوافر. (از اقرب الموارد).
سختلغتنامه دهخداسخت . [ س ُ ] (ع اِ) آنچه از شکم جانوران و ذوات خفاف و ذوات حوافر برآید قبل از آنکه چیزی خورند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
اسفجینلغتنامه دهخدااسفجین . [ اِ ف َ ] (اِخ ) قریه ای بهمدان از روستای ونجر، و بدانجا مناره ای است ذات الحوافر که خبر آن در حرف حاء بیاید. (معجم البلدان ).