حنتمةلغتنامه دهخداحنتمة. [ ح َ ت َ م َ ] (ع اِ) یکی حنتم ؛ ابر سیاه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به حنتم شود.
حتمةلغتنامه دهخداحتمة. [ ح َ ت َ م َ ] (ع اِ) شیشه ٔ ریزه ریزه . خرده شیشه . || سیاهی . (منتهی الارب ).
حتمةلغتنامه دهخداحتمة. [ ح َ م َ ] (اِخ ) صخره هائی مشرف به ربع عمربن خطاب در مکه وبعضی حثمه با ثاء مثلثه گفته اند. (معجم البلدان ).
حجاجلغتنامه دهخداحجاج . [ ح َج ْ جا ] (اِخ ) ابن حنتمة. جاحظ گوید: مردی در رقه بود به نام ابوعقیل و از اخبار بنی اسرائیل بسیار نقل میکرد. حجاج بن حنتمه بدو گفت : اسم گاو بنی اسر
ذوالرمحینلغتنامه دهخداذوالرمحین . [ ذُرْ رُ ح َ ] (اِخ ) لقب هاشم بن المغیرةبن عبداﷲبن عمربن مخزوم المخزومی و دختر او مسماة به حنتمة مادر عمربن الخطاب رضی اﷲ عنه است . و منه حدیث ابی
حنتملغتنامه دهخداحنتم . [ ح َ ت َ ] (ع اِ) سبوی سیاه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سبوی سبز. (اقرب الموارد) (بحر الجواهر) (مهذب الاسماء). ج ، حناتم . (منتهی الارب ). || درخت
حتمةلغتنامه دهخداحتمة. [ ح َ ت َ م َ ] (ع اِ) شیشه ٔ ریزه ریزه . خرده شیشه . || سیاهی . (منتهی الارب ).