بار زدنلغتنامه دهخدابار زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب )حمل کردن بار. چیدن بار. پر کردن وسیله ٔ نقلیه از بار. بار کردن چارپا: بارها را بکامیون بزن . || قپان کردن بار. || آنچه از فلز کم ب
کول کردنلغتنامه دهخداکول کردن . [ کو ک َ دَ ] (مص مرکب ) در تداول عامه ، حمل کردن بار یا شخصی را بر روی شانه یا پشت . (فرهنگ فارسی معین ). بر پشت برداشتن کسی یا چیزی را. (یادداشت به
بارکشیدنلغتنامه دهخدابارکشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بار بردن . حمل کردن بار. و رجوع به آنندراج شود : چو خر تا زنده باشی بار میکش که باشد گوشت خر در زندگی خوش . نظامی . || مت
تقویت کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: علیت ویت کردن توپر کردن، پُر کردن پشتیبانیکردن، حمل کردن، نگاه داشتن حمایتکردن، جرأت دادن آبدیده کردن، سخت کردن شارژ کردن، نیرو دادن تهییج کردن بازسازی