حمرلغتنامه دهخداحمر. [ ح ُم ْ م َ ] (ع اِ) زورک و بتخفیف میم نیز آید. (از منتهی الارب ). رجوع به حُمَر شود.
حمرلغتنامه دهخداحمر. [ ح َ ] (ع مص ) پیراستن دوال . (منتهی الارب ). || پوست باز کردن گوسفند را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). سلخ کردن گوسفند. (اقرب الموارد). || ستردن موی از
حمرلغتنامه دهخداحمر. [ ح َ م َ ] (ع مص ) ناگوارد شدن اسب از خوردن جو و جز آن و متغیر گردیدن بوی دهن وی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || سوختن مرد از خشم . || حمر دابة؛ کند گ
حمرلغتنامه دهخداحمر. [ ح ِ م ِرر ] (ع اِ) سخت ترین گرمای تابستان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || بدی مرد. (منتهی الارب ). شرالرجال . (اقرب الموارد).- غیث حمر ؛ باران سخت در
همرلغتنامه دهخداهمر. [ هََ ] (ع مص ) ریختن چیزی را. || ریخته شدن چیزی . || دوشیدن شیر پستان . || سخن بسیار گفتن . || سخت سم به زمین زدن اسب . || رنج دادن بسیاری ِ شیر ناقه را.
همرلغتنامه دهخداهمر. [ هََ م ِ ] (ع ص ) درشت اندام فربه . || ریگ بسیار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
همرلغتنامه دهخداهمر. [ هَُ م ِ ] (اِخ ) هومر. اُمروس . امیروس . اومرس . اومیروس . شاعر ملی یونان کهن است که ایلیاد واودیسه دو اثر معروف منسوب به اوست . محققان و منتقدان این دو
حُمُرٌفرهنگ واژگان قرآنگورخران - (جمع حمار به معني الاغ در آيه مورد نظر مراد گورخر يا همان الاغ وحشي است)
حِمِرگویش دزفولیبعد از خوردن بیش از حد غذا حالت سنگینی معده همراه با سوزش و عدم توانایی هزم غذای سنگین
حمراءلغتنامه دهخداحمراء. [ ح َ ] (ع ص ، اِ) مؤنث احمر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || عجم . (منتهی الارب ). زیرا بیشتر آنان برنگ شقره هستند: گویند: لیس فی الحمراء مثله ؛ در ع
حمرانلغتنامه دهخداحمران . [ ح ُ ] (ع ص ) حُمر. ج ِ احمر. سرخ رنگ ها. || مردان بی سلاح در جنگ . (منتهی الارب ).
حمرةلغتنامه دهخداحمرة. [ ح ُ م َ رَ ] (ع اِ) یکی حمر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و آن مرغی است سرخ رنگ . رجوع به حمر شود.
حمراءلغتنامه دهخداحمراء. [ ح َ ] (ع ص ، اِ) مؤنث احمر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || عجم . (منتهی الارب ). زیرا بیشتر آنان برنگ شقره هستند: گویند: لیس فی الحمراء مثله ؛ در ع
حمراتلغتنامه دهخداحمرات . [ ح ُ م ُ ] (ع اِ) ج ِ حمار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به حمار شود.