حملغتنامه دهخداحم . [ ح َ ] (ع اِ) حما. حمو. خویشاوند شوی و زوجه چون پدر و برادر و غیره . (از منتهی الارب ). خسر. رجوع به حما و حمو شود.
حملغتنامه دهخداحم . [ ح َم م ] (ع مص )گرم کردن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || تافتن تنور را به آتش . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || آب کردن . (اقرب الموارد):ح
حملغتنامه دهخداحم . [ ح ُم م ] (ع اِ) بهین شتر. (منتهی الارب ). کریمه از شتران . (اقرب الموارد). ج ، حمائم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || حم الشی ؛ معظم آن . (از منتهی
حملغتنامه دهخداحم . [ حا میم ] (ع اِ) حامیم رمزی است که در ابتدای سوره های هفتگانه ٔ قرآن بکار رفته و در آن افتتاح به حم شده است . ذوات حامیم ، جمع است و نگویند حوامیم اما در
حمفرهنگ واژگان قرآناز حروف مقطعه و رموز قرآن (در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که " حم " معنايش " حميد مجيد "است يعني ستوده صفات و با مجد وعظمت)
هملغتنامه دهخداهم . [ هََ ] (حرف ربط، ق ) به معنی نیز که به عربی ایضاً گویند. (برهان ). لفظ فارسی است مرادف نیز. صاحب بهار عجم نوشته که فرق در لفظ «نیز» و لفظ «هم » این است که
حم عسقلغتنامه دهخداحم عسق . [ حا میم عَیْن ْ سین قاف ] کلمه ٔ رمزیست که در ابتدای سوره ٔ چهل ودومین از قرآن کریم ، یعنی سوره ٔشوری ̍ است . این سوره میان فصلت و زخرف قرار دارد.
حمداﷲ مستوفیلغتنامه دهخداحمداﷲ مستوفی . [ ح َ دُل ْ لاهَِ م ُ ت َ ] (اِخ ) خواجه احمدبن ابی بکر قزوینی . یکی از مشاهیر مورخان است . در تاریخ 730 هَ . ق . بنام وزیر غیاث الدین بنی رشیدال
حمزه ٔ عروضیلغتنامه دهخداحمزه ٔ عروضی . [ ح َ زَ ی ِ ع َ ] (اِخ ) از قدمای شعر است و بیت ذیل در لغتنامه ٔ اسدی از او برای کلمه ٔ مغلگاه شاهد آمده است :قرارگاه ومغلگاهشان همی ز بهشت بکوه
حمزةلغتنامه دهخداحمزة. [ح َ زَ ] (ع اِ) شیر. (منتهی الارب ). اسد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). شیر بیشه . (ناظم الاطباء). || تره ای است ترش . (منتهی الارب ). بقلة حریفة. (اقرب