حلجلغتنامه دهخداحلج . [ ح َ ] (ع مص ) پنبه بیرون کردن ازپنبه دانه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || رفتن همه شب : حلج القوم لیلتهم ؛ رفتند همه ٔ شب را. || بال گشادن خروس و رف
حلجلغتنامه دهخداحلج . [ ح ُ ل ُ ] (ع ص ) بسیارخوار. (منتهی الارب ). کثیرالاکل . (از اقرب الموارد).- قوم حلج ؛ گروه بسیارخورنده . (ناظم الاطباء).
هلجلغتنامه دهخداهلج . [ هََ ] (ع مص ) آگاهی دادن از آنچه گرویده نیست بدان . (منتهی الارب ). آنچه بدان یقین نیست از اخبار. || (اِ) آنچه در خواب بینی جز رؤیای صادق . || سبک ترین
حلجةلغتنامه دهخداحلجة. [ ح َ ج َ ] (ع اِ) مسافت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گویند: بیننا و بینهم حلجة صالحة او بعیدة او قریبة. (اقرب الموارد).
حلجةلغتنامه دهخداحلجة. [ ح َ ج َ ] (ع اِ) مسافت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گویند: بیننا و بینهم حلجة صالحة او بعیدة او قریبة. (اقرب الموارد).
شیدنلغتنامه دهخداشیدن . [ دَ ] (مص ) حلاجی کردن . ندافی کردن . زدن پنبه و پشم و مانند آن . ندف . حلج . زدن (چنانکه پنبه و امثال آنرا). واخیدن . نفش . فلخیدن . فلخمیدن . (یادداشت
فخمیدنلغتنامه دهخدافخمیدن . [ ف َ دَ ] (مص ) دانه از پنبه جدا کردن است . (انجمن آرا). فلخودن . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). زدن . حلج . (یادداشت بخط مؤلف ) : گر بخواهی که بفخمن