1053 مدخل
آنچه که خوردن، نوشیدن، یا انجام دادن آن بهحکم شرع روا باشد؛ روا؛ جایز؛ مباح.
گمیزنده، روا
۱. جایز، روا، شایست، مباح، مجاز، مشروع ≠ حرام ۲. بوریا
solvent
۱. حلکننده، ۲. گرهگشا، گشاینده
helal
حلال . [ ح ُل ْ لا ] (ع ص ) ج ِحال ّفرودآیندگان . (منتهی الارب ). رجوع به حال شود.
کمان
۱. ماهنو، نوماه ۲. نیمدایره
arc, arch, bow, lunar, meniscus, moon, parenthesis
ayça
هلال . [ هَِ ] (اِخ ) حیی است از هوازن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
حلال(کلمه حل در اصل به معناي باز کردن گره است)
صاف، حلال. حلال و تبرک کردن.
حلال و روا.
حلالیت
فروش چکی جنس
حلال.
حلال