هقملغتنامه دهخداهقم . [ هَِ ق َم م ] (ع ص ) مرد بسیارخوار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) دریا. (از منتهی الارب ). و در اللسان به معنی دریای فراخ عمیق است . (از اقرب
الهام دادنلغتنامه دهخداالهام دادن . [ اِ دَ ] (مص مرکب ) در دل افکندن . الهام بخشیدن : ایزاع ؛ الهام دادن . (منتهی الارب ) : گفت ای یاران حقم الهام دادمر ضعیفی را قوی رأیی فتاد. مولو
بنهادنواژهنامه آزادقرار دادن، پَهن کَردَن، گُستردَن او ندا کرده که خوان بنهاده ام نایب حقم خلیفه زاده ام مثنوی- دفتر اول- مولوی
اشراکلغتنامه دهخدااشراک . [ اِ ] (ع مص ) انباز کردن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 13). هنباز کردن کسی را در چیزی . (تاج المصادر بیهقی ). شریک کردن کسی را در چیزی . انباز کردن با کسی