حقالغتنامه دهخداحقا. [ ح َق ْ قا ] (ع ق ) قسم بحق . سوگند با خدای . بخدا قسم . بحق حق . بحق خدا : حقا که ندارد بر او دنیاقیمت واﷲ که ندارد بر او گیتی مقدار. فرخی .ور خواجه ٔ اع
حقافرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بهراستی؛ بهدرستی: ◻︎ حقا که با عقوبت دوزخ برابر است / رفتن به پایمردی همسایه در بهشت (سعدی: ۱۱۰).۲. البته؛ یقیناً.۳. [قدیمی] به خدا سوگند.
حقادیکشنری عربی به فارسیواقعا , راستي , صادقانه , باشرافت , موافق باحقايق , بدرستي , بطور قانوني , بخوبي
حق الغتنامه دهخداحق ا. [ ح َق ْ قُل ْ لاه ] (ع اِ مرکب ) (اصطلاح فقه ) امری که مخالفت آن اجراء حد یا تعزیرایجاب کند. مقابل حق الناس . رجوع به ماده ٔ حق شود.
لَا جَرَمَفرهنگ واژگان قرآنحقـّاً - ثابت و يقيني است (جَرَم َ:قطع کرد -برید و لَا جَرَمَ کنایه از این است که سخنی که بعد از آن می آید قطع کننده و باطل کننده ای ندارد)