حفزلغتنامه دهخداحفز. [ ح َ ] (ع مص ) از پس پشت چیزی سپوخته راندن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). خلاندن خری از پس پشت . (دستورالاخوان ). فاسپوختن . راندن . سک زدن . || فاجنبان
حفزلغتنامه دهخداحفز. [ ح َ ف َ ] (ع اِ) نهایت و هنگام دررسیدن چیزی . (منتهی الارب ). اجل . امد. (اقرب الموارد).
حفظفرهنگ مترادف و متضاد۱. صیانت، محارست، محافظت، نگهداری ۲. پشتیبانی، حمایت ۳. ازبر کردن، بهخاطر سپردن ≠ فراموش کردن، ذهول ۴. بر ۵. بهخاطرسپاری ۶. ضبط ۷. پاس ۸. یاد، ذهن، خاطر ۹. حافظ
حفظدیکشنری فارسی به انگلیسیconservation, custody, keeping, maintenance, preservation, protection, reservation
حفضلغتنامه دهخداحفض . [ ح َ ] (ع مص ) افکندن از دست . (منتهی الارب ). انداختن از دست . از دست بیفکندن چیزی . (دهار). چیزی از دست بیفکندن . || حفض عود؛ خم دادن چوب را. چوب خم دا
حفضلغتنامه دهخداحفض . [ ح َ ف َ ] (ع اِ) قماش خانه آماده کرده شده برای بار کردن . آخریان که شتر کشد. رخت خانه که برای بار کردن مهیا کنند. || شتری که قماش خانه بر وی بار کنند. ش
حفظلغتنامه دهخداحفظ. [ ح ِ ] (ع مص ) نگاه داشتن . نگه داشتن . نگاهداشت . نگهداری . نگهداشت . گوش داشتن . حیاطة. وقایة. حراست . صیانت . محافظت ، حرس . بقو. بقاوت . نگاهداری کردن
واجنبانیدنلغتنامه دهخداواجنبانیدن . [ جُم ْ دَ ] (مص مرکب ) دوباره جنبانیدن . فاجنبانیدن . (تاج المصادر بیهقی ذیل حفز). و رجوع به «وا» و «بازجنبانیدن » شود.
تحریک کردندیکشنری فارسی به عربیاثر (مع الشد) , ازعج , بخور , بيض , حرض , حرض عليه , حفز , حک , زنجبيل , شغل , مهماز , هيج , وخز , وقود ، اِحْتکاکٌ