حصدلغتنامه دهخداحصد. [ ح َ ] (ع مص ) درودن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (ترجمان عادل ) (دهار). حصاد. درودن کشت را بداس . درودن زراعت . (آنندراج ). درویدن . درو.درود. بدرودن
حصدلغتنامه دهخداحصد. [ ح َ ص َ ] (ع مص ) سخت تافته شدن رسن . (تاج المصادر بیهقی ). و در زره سخت و محکم تافته شدن و استحکام صناعت آن . || استوار کردن . (غیاث ). محکم کردن . || خ
حصدلغتنامه دهخداحصد. [ ح َ ص ِ ] (ع اِ) گیاهی است . || گیاه خشک . || ریزه کاری در تارها و رسنهای زره .
حصدلغتنامه دهخداحصد. [ ح َ ص ِ ] (ع ص ) حصید. استوار. (مهذب الاسماء).- حبل حصد ؛ رسن محکم تافته . || دروده . ج ، حصاد.- زرع حصد ؛ کشت دروده .
حسدلغتنامه دهخداحسد. [ ح َ س َ ] (ع مص ) بدخواهی . (دهار) (محمودبن عمر ربنجنی ). بد خواستن . (زوزنی ). رشگ . (لغت نامه ٔ اسدی ). غیرت . بد خواستن برای کسی . (ترجمان عادل ). زوا
حصداءلغتنامه دهخداحصداء. [ ح َ ] (ع ص ) تأنیث اَحْصَد.- درعی حصداء ؛ زرهی تنگ حلقه و محکم بافته . (مهذب الاسماء).- شجره ٔ حصداء ؛ درختی بسیاربرگ . (مهذب الاسماء).
حصداءلغتنامه دهخداحصداء. [ ح َ ] (ع ص ) تأنیث اَحْصَد.- درعی حصداء ؛ زرهی تنگ حلقه و محکم بافته . (مهذب الاسماء).- شجره ٔ حصداء ؛ درختی بسیاربرگ . (مهذب الاسماء).
حَصِيدٌفرهنگ واژگان قرآندروکردني - درو شده - بريده شده (از "حصد"به معناي بريدن و درو کردن زراعت. زراعت درو شده را نیز حصيد ميگويند)
حاصدلغتنامه دهخداحاصد. [ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حَصد و حَصاد [ ح َ / ح ِ ] . درونده . دروکننده . دروگر. (منتهی الارب ). || قطعکننده . ج ، حصده و حصاد. (منتهی الارب ).