حصارلغتنامه دهخداحصار. [ ح ِ ] (ع مص ) محاصره کردن کسی را در جنگ . (کشاف اصطلاحات الفنون ). محصور کردن کسی یا سپاهی را. محاصره . حصاری کردن کسی را به جنگ .
حصارلغتنامه دهخداحصار. [ ح ِ ](اِخ ) دهی است جزء دهستان شرابالای بخش وفس شهرستان اراک . واقع در 44هزارگزی جنوب باختری کمیجان کنار راه عمومی است . ناحیه ای است کوهستانی سردسیر. د
حصارلغتنامه دهخداحصار. [ ح ِ] (اِخ ) دهی است از دهستان لاین بخش کلات شهرستان دره گز. واقع در 46هزارگزی شمال باختری کلات . ناحیه ای است واقع در دره ، سردسیر. دارای 14 تن سکنه میب
حصارفرهنگ مترادف و متضاد۱. پرچین، جدار، چپر، دیوار، محجر، نرده ۲. بارو، باره، برج، حصن، دژ، سور، قلعه، کوت ۳. صیصه، معقل ۴. محدودیت، حصر ۵. پناهگاه، جانپناه
حصاردیکشنری فارسی به انگلیسیcompass, compound , corral, fence, hold, kraal, paddock, paling, stockade, wall, yard
دیوارلغتنامه دهخدادیوار. [ دی ] (اِ) (از: دیو + آر، علامت نسبت ). (بهار عجم ). جدار و بنائی که در اطراف خانه میگذارند و بدان وی را محصور می کنند. هرچیزی که فضای را محصور کند خواه
محاصرهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی را در حصار یا تنگنا انداختن و اطراف او را احاطه کردن. محاصرۀ گازانبری: (نظامی) حرکت دو ستون سرباز برای محاصرۀ دشمن بهطوریکه نیروهای دشمن را مانند دو لبۀ
فصیللغتنامه دهخدافصیل . [ف َ ] (ع اِ) دیوار کوچک درون حصار یا درون باره ٔ بلد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : چند فصیل بر مدار آن کشیده و دیوار تا ثریا افراشته . (جهانگشای ج