حشرفرهنگ مترادف و متضاد۱. رستاخیز، رستخیز، قیامت، نشور ۲. معاد، برانگیختن، بعث ۳. آمیزش، انس، معاشرت، همنشینی ≠ نشر
حشرلغتنامه دهخداحشر. [ ح َ ] (اِخ ) نام سوره ٔ پنجاه ونهم قرآن دارای 24 آیه و مدینی است . و آغاز میشود به [ سبح لِلّه مافی السموات ] و پس از مجادله و پیش از ممتحنة است .
حشرلغتنامه دهخداحشر. [ ح َ ] (ع ص ، اِ) گوش لطیف و باریک . (واحد و تثنیه و جمع در آن یکسان است ). (آنندراج ). || پر لطیف که بر تیر نهند. || سنان حشر؛ سنان باریک . سنانی باریک .
هشرلغتنامه دهخداهشر. [ هََ ] (ع اِمص ) سبکی چیزی و تنکی آن . || (مص ) همه ٔ شیر پستان ناقه را دوشیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
حُشِرَفرهنگ واژگان قرآنگرد آورده شد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )
حَشْرٌفرهنگ واژگان قرآنمحشور کردن -بيرون کردن از ديار(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )
حَشَرَفرهنگ واژگان قرآنگرد هم آورد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است)
حُشِرَفرهنگ واژگان قرآنگرد آورده شد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )
حَشْرٌفرهنگ واژگان قرآنمحشور کردن -بيرون کردن از ديار(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )
حَشَرَفرهنگ واژگان قرآنگرد هم آورد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است)
حشر گردیدنلغتنامه دهخداحشر گردیدن . [ ح َگ َ دی دَ ] (مص مرکب ) دوباره زنده شدن : آن ستون را دفن کرد اندر زمین تا چو مردم حشر گردد یوم دین .مولوی .