حسیکلغتنامه دهخداحسیک . [ ح َ ] (ع ص ) کوتاه بالا. || حسیک الصدر؛ با کینه و عداوت . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
حسیکةلغتنامه دهخداحسیکة. [ ح ُ س َی ْ ک َ ] (اِخ ) موضعی است به مدینة به جانب کوه ذباب و گویند میان ذباب و مسجدالفتح . (معجم البلدان ).
حسیکةلغتنامه دهخداحسیکة. [ ح ُ س َی ْ ک َ ] (اِخ ) موضعی است به مدینة به جانب کوه ذباب و گویند میان ذباب و مسجدالفتح . (معجم البلدان ).
دشمنیلغتنامه دهخدادشمنی . [ دُ م َ ] (حامص مرکب ) مقابل دوستی . بغض و عداوت . (آنندراج ). عداوت و خصومت . کراهت و نفرت . (ناظم الاطباء). اوثر. بغض . بغضاء. تبل .تعادی . تنازع . ح