حزونلغتنامه دهخداحزون . [ ح َ ] (ع ص ، اِ) گوسفند بدقلق . شاة سیئةالخلق . بز بدخو. گوسپند بدخو. (منتهی الارب ). || کثیرالحزن . || ج ِ حزن ، به معنی زمین درشت و سنگلاخ : بردیم نا
حضونلغتنامه دهخداحضون . [ ح َ ] (ع ص ) گوسپندی که یکی از دو سر پستان وی یا یکی از دو پستان وی درازتر باشد از دیگری و همچنین در شتران و زنان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آن گوسپن
حزونتلغتنامه دهخداحزونت . [ ح ُ ن َ ] (ع مص )درشت شدن جای و زمین . درشتی زمین . (منتهی الارب ). خشونت در زمین . درشت شدن زمین . (تاج المصادر بیهقی ).
حزونتلغتنامه دهخداحزونت . [ ح ُ ن َ ] (ع مص )درشت شدن جای و زمین . درشتی زمین . (منتهی الارب ). خشونت در زمین . درشت شدن زمین . (تاج المصادر بیهقی ).
حزن کلبلغتنامه دهخداحزن کلب . [ ح َ ] (اِخ ) یکی از حزون ثلاثه ٔ معروف بلاد عرب است از آن بنی قضاعة. (معجم البلدان ).
واقصةلغتنامه دهخداواقصة. [ ق ِ ص َ ] (اِخ ) عقبه ای است متعلق به بنی شهاب از طی که دو منزل پائین تر از زباله است و به آن واقصة الحزون گویند. (از معجم البلدان ).
حزنلغتنامه دهخداحزن . [ ح َ زَ ] (ع ص ، اِ) زمین درشت . (منتهی الارب ).ناپدرام . زمین ناپدرام . زمین ناهموار. زراغن . زراغنگ . زمین ستبر. سنگلاخ . حزنة. وعر.درشت ناک . مقابل سه
اسماعیللغتنامه دهخدااسماعیل . [ اِ ] (اِخ ) ابن ابی سهل بن نوبخت . وی مشهورترین ِ پسران ابوسهل است که اخبار او با ابونواس مشهور شده و این شاعر تیززبان او را هجوهای رکیک گفته است ،