حریرلغتنامه دهخداحریر. [ ح َ ] (ع اِ) ابریشم . (اختیارات بدیعی ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (منتهی الارب ). مستخرج از قز پس از تنقیه ٔ آن و خروج کرم و آنچه از قز گیرند پس ازخبه کردن ک
هریرلغتنامه دهخداهریر. [ هََ ] (اِخ ) بقول ابن الندیم یکی از بلغای عشره ٔ ناس است . (یادداشت به خط مؤلف ).
هریرلغتنامه دهخداهریر. [ هََ ] (ص ) به معنی کننده است که فاعل کردن باشد. (برهان ). مصحف یا مجعول است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
هریرلغتنامه دهخداهریر. [ هََ ] (ع مص ، اِ) زنوییدن سگ و زونویه . (تاج المصادر بیهقی ). بانگ کردن سگ . (یادداشت به خط مؤلف ). بانگ سگ از سرما کمتر از نباح . و یوم هریر روزی است
هریرلغتنامه دهخداهریر. [ هَُ رَ ] (اِخ ) (یوم الَ ...) جنگی که میان بکر و بنی تمیم واقع شد و در آن حارث بن بیبةالمجاشعی کشته شد. (از مجمع الامثال میدانی ). رجوع به هَریر شود.
حریربافیلغتنامه دهخداحریربافی .[ ح َ ] (حامص مرکب ) شغل حریرباف . عمل حریرباف . || (اِ مرکب ) دستگاه و دکان حریرباف : حریربافی چالوس زمانی از لین بهتر و ارزانتر حریر تهیه میکردو حری
حریربرلغتنامه دهخداحریربر. [ ح َ ب َ ] (ص مرکب ) آنکه بر بنرمی حریر دارد : سرو است و بت نگار من آن ماه جانورگر سرو سنگدل بود و بت حریربر.عنصری .
حریرپوشلغتنامه دهخداحریرپوش . [ ح َ ] (نف مرکب ) که حریر پوشیده باشد. || کنایه از درخت سبز پربرگ : در باغ کنون حریرپوشان بینی بر کوه صف گهرفروشان بینی .منوچهری .