حرکت دادنفرهنگ مترادف و متضاد۱. تکان دادن، جنباندن، به حرکت درآوردن ۲. جابهجا کردن ۳. کوچاندن، کوچ دادن ۴. تحریک کردن، فعال کردن
حرکت دادنلغتنامه دهخداحرکت دادن . [ ح َ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از جائی به جائی منتقل کردن چیزی را. || به حرکت درآوردن ماشین را.
حرکت دادنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت کردن، بهراه انداختن، تکان دادن، باز کردن، بهکار انداختن دستگاه، بازی دادن، بهحرکتآوردن، بهآب انداختن، منتقل کردن، فرستادن، شتاب دادن، پرت کردن،
سر انداختنواژهنامه آزادحرکت دادن و جنباندن سر به هر طرف از روی تکبر و مستی و شور و حال . سر باختن، سر فدا کردن. || کسی را سر انداختن؛ در تداول عامه، او را متوجه کردن؛ او را ملتفت کرد
پالکشیwarping, warpage1, warp2واژههای مصوب فرهنگستانحرکت دادن و جابهجا کردن شناور با استفاده از پال
تنظیم خطtrack lining, lining trackواژههای مصوب فرهنگستانحرکت دادن جانبی خط برای دستیابی به موقعیت افقی موردنظر
فرمانآزماییsweeping checkواژههای مصوب فرهنگستانحرکت دادن فرمانهای هواپیما برای اطمینان از عملکرد آزاد و صحیح سطوح فرمان