حرثانلغتنامه دهخداحرثان . [ ح ُ ] (اِخ ) ابن الحارث بن محرث بن ثعلبة. رجوع به ذوالاصبع العدوانی شود.
حرثانلغتنامه دهخداحرثان . [ ح ُ ] (اِخ ) از اعلام است . (منتهی الارب ). || نام بطنی است . (سمعانی ).
حرسانلغتنامه دهخداحرسان . [ ح ُ ] (اِخ ) تثنیه ٔ حُرس و آن دو کوه است به بلاد بنی عامربن صعصعة. (منتهی الارب ).
حرثانیلغتنامه دهخداحرثانی . [ ح ُ ] (اِخ ) عکاشةبن محض . اولین کس است که طبق قانون اسلام ارث بگذاشت ، و وارث وی پدرش بود. (سمعانی ).
حرثانیلغتنامه دهخداحرثانی . [ ح ُ ] (اِخ ) معمربن عبداﷲبن فضله . رسول (ص ) را دریافته است . (سمعانی ).
حرمانلغتنامه دهخداحرمان . [ ح ِ ] (ع مص ) بی روزی کردن . (زوزنی ) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان عادل ). بازداشتن . منع کردن . بی بهره کردن . بی بهرگی . ناامید کردن . نومید
حرانلغتنامه دهخداحران . [ ] (اِخ ) شهری است بزرگ از ناحیت سودان و مستقر ملوک است و اندر این شهر مردان و زنان پوشیده اند و کودک تا ریش برآرد برهنه باشد. و آمیزنده ترین مردمانند ا
حرثانیلغتنامه دهخداحرثانی . [ ح ُ ] (اِخ ) عکاشةبن محض . اولین کس است که طبق قانون اسلام ارث بگذاشت ، و وارث وی پدرش بود. (سمعانی ).
حرثانیلغتنامه دهخداحرثانی . [ ح ُ ] (اِخ ) معمربن عبداﷲبن فضله . رسول (ص ) را دریافته است . (سمعانی ).
امیةلغتنامه دهخداامیة. [ اُ م َی ْ ی َ ] (اِخ ) ابن حرثان بن اسکر لیثی کنانی مُضَری . شاعر مخضرم و سوار عرب و از بزرگان قوم خود بود. شرح احوال وی در اغانی آمده است . (از اعلام ز
زبینیلغتنامه دهخدازبینی . [ زَ ] (اِخ ) کلاب بن امیةبن حرثان بن اسکربن عبداﷲبن زهرةبن زبینةبن جندع . وی را نسبت به جد او دهند و زبینی نامند. (از انساب سمعانی ). رجوع به زبینة (..