حرارلغتنامه دهخداحرار. [ ح َ ] (ع اِمص ) آزادی . || آزادمردی . (منتهی الارب ). || (مص ) آزاد شدن . (زوزنی ): و مارد من بعد الحرار عتیق . (از اقرب الموارد). || احیا گشتن .
حرارلغتنامه دهخداحرار. [ ح ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ حَرّة. زمین های سنگلاخ سوخته . || ج ِ حَرّان وحَرّی ̍. || ج ِ حُر. (منتهی الارب ). || ج حِرّة. و در جزیرةالعرب بسیار بدین نام برخور
حرارلغتنامه دهخداحرار. [ ح َرْ را ] (اِخ ) رازی . شیخ ابومحمد عبداﷲبن محمد حرار رازی . مستوفی او را در عداد مشایخ که تابع تابع تابعان صحابه بوده اند یاد کرده گوید: بزمان مکتفی ب
حرارلغتنامه دهخداحرار. [ ح ُ ] (اِخ ) پشته هائی است در زمین سلول . (مراصدالاطلاع ) (معجم البلدان ). || نام محلی است قریب به جحفه . خواندمیر گوید: در این سال (دوم هجری ) حضرت رسو
حرارلغتنامه دهخداحرار.[ ح َ ] (اِخ ) نام شهری است در قسمت شرقی آفریقا در نزدیکی خلیج عدن ، و در 350هزارگزی جنوب غربی شهر بربر، در 280هزارگزی جنوب غربی زیلع، در 48، 22، 90 عرض شم
هرارلغتنامه دهخداهرار. [ هَُ ] (ع مص ) به بیماری هرار مبتلا گردیدن . || روان شدن شکم کسی چندانکه بمیرد. روان شدن شکم شتر از هربیماری که باشد. (منتهی الارب ). رجوع به هُرّ شود.
هرارلغتنامه دهخداهرار. [ ] (اِخ ) دهی بوده است از ولایت دزمار آذربایجان در شمال تبریز. (از نزهةالقلوب چ لیدن ص 88). اکنون دهی بدین نام نیست .
هرارلغتنامه دهخداهرار. [ هََ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان جاوید بخش فهلیان شهرستان کازرون که در 14 هزارگزی خاور فهلیان واقع شده و32 تن سکنه دارد. شامل دو بخش است که هرار پایی
هرارلغتنامه دهخداهرار. [ هََ رْ را ] (ع ص ) سگ بسیاربانگ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِخ ) نام اسب معاویةبن عباده . (منتهی الارب ).
هرارلغتنامه دهخداهرار. [ هَُ ] (اِخ ) جایی است در طرف صمان از بلادتمیم و گویند قفی است در یمامه . (معجم البلدان ).
حرارتفرهنگ مترادف و متضاد۱. تاب، تف، تفت، دما، گرما، گرمی، نایره ≠ برودت، سردی ۲. تندی، تیزی ۳. حدت، شدت ۴. شور، هیجان
حرارت دادنفرهنگ مترادف و متضاد۱. گرم کردن، تفت دادن ۲. دما دادن، گرما دادن ۳. گرما بخشیدن، حرارت بخشیدن ۴. شور وهیجان بخشیدن
حرارتدیکشنری فارسی به انگلیسیfervency, fire, heat, oomph, passion, temperature, thermo-, verve, vigor, vigour, warmth