حرالغتنامه دهخداحرا. [ ح َ ] (ع اِ) حَراة. ناحیه ٔ گشادگی میان سرای . گویند: نزلت ُ بحراه . || بانگ مرغان و غوغای آنها و یا غوغای عام است . (منتهی الارب ). بانگ . (مهذب الاسماء
حرالغتنامه دهخداحرا. [ ح َرْ را ] (اِخ ) ابن ابی کعب انصاری . نام یکی از اصحاب است . (قاموس الاعلام ترکی ).
حرالغتنامه دهخداحرا. [ ح َرْ را ] (اِخ ) موضعی است . نصر گفته است که بادیه ای است مر کلب را. (معجم البلدان ).
هرالغتنامه دهخداهرا. [ هََ رْ را ] (اِ) هلیله را گویند و آن دوایی است معروف و بهترین آن کابلی باشد. (برهان ). به هندی اسم هلیله است .(فهرست مخزن الادویه ). || گلوله های طلا و ن
هرالغتنامه دهخداهرا. [ هَِ ] (اِخ ) به عقیده ٔ یونانیها ربةالنوع زمین بوده . (ایران باستان پیرنیا، حاشیه ٔ ص 594). هرا بزرگترین ربةالنوع های المپی است . وی دختر ارشد کرونوس ورئ
حرّاAvicenniaواژههای مصوب فرهنگستانسردهای از حرّائیان درختی کوچک با حدود یازده گونه با برگهای متقابل خاکستری و گلهای کوچک و منظم و کاسه و جام همپوش و تخمدان فوقانی متـ . سینا
حراشلغتنامه دهخداحراش . [ ح َرْ را ] (اِخ ) ابن مالک . محدث است و از یحیی بن عبید سماع حدیث کرده است . (منتهی الارب ).
حراشلغتنامه دهخداحراش . [ ح َرْ را ] (ع اِ) مار سیاه دیرینه سال بدان جهت که سوسمار صید کند. (منتهی الارب ).
حراءلغتنامه دهخداحراء. [ ح ِ ] (اِخ ) نام کوهی است به مکه در سه میلی آن . (معجم البلدان ). نام کوهی است بشمال مکه در یک فرسنگی آن مشرف بر مِن̍ی و رسول اﷲ پیش از بعثت بسیار به آن
حرازلغتنامه دهخداحراز. [ ح َ ] (اِخ ) نام کوهیست به مکه نه کوه حرا چنانکه اکثر گمان برده اند. (منتهی الارب ).
حراةلغتنامه دهخداحراة. [ ح َ ] (ع اِ) میان سرای . (مهذب الاسماء). رجوع به حَرا شود. || آواز فروختگی آتش . (منتهی الارب ). || آواز وزیدن باد بر درخت . || آواز رفتن آب . (منتهی ال