حذلغتنامه دهخداحذ.[ ح َذذ ] (ع مص ) بریدن از بیخ . (منتهی الارب ). بریدن . (تاج المصادر بیهقی ). || به سرعت رفتن . || (اصطلاح عروض ) تهانوی گوید: نزد عروضیان سقوط وتد مجموع از
حزلغتنامه دهخداحز. [ ح َ ز ز ] (اِخ ) موضعی است به سراة که میان یمن و تهامه است و معدن لاژورد دارد، و سومین سراة به حساب آید. (معجم البلدان ). رجوع به سراة شود.
حزلغتنامه دهخداحز. [ ح َ ز ز ](ع اِ) رخنه و بریدگی در چیزی . فُرجَه . ج ، حزوز. || نزد اطباء تفرق اتّصالی در وسط عضله بعرض . جدا ساختن پیوندیست که در وسط عضله میباشد از طریق پ
حزلغتنامه دهخداحز. [ح َ ز ز ] (ع مص ) بریدن . بریدن سر یا اندامی دیگر. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). قطع. بریدن گیاه و موی و مثل آن . || خراشیدن . خراش دادن . || رخنه در چیزی
حذیفةلغتنامه دهخداحذیفة. [ ح ُ ذَ ف َ ] (اِخ ) غلفائی . صحابی است . ابوبکربن ابی قحافه پس از عکرمةبن ابی جهل او را ولایت عمان داد و به دور خلافت عمر به حکمرانی یمامه منصوب گردید.
حذیفةلغتنامه دهخداحذیفة. [ ح ُ ذَ ف َ ] (اِخ ) ابن اسید، مکنی به ابی سریحة الغفاری . صحابی است . و بعضی حذیفةبن اسد گفته اند. وی از بیعت کنندگان تحت شجره است ، و سپس در کوفه اقام
حذاءلغتنامه دهخداحذاء. [ ح َذْ ذا ] (ع ص ) نعلین دوز. (دهار) (مهذب الاسماء). نعلین گر. (دستور ادیب نطنزی ). کفشگر. نعل گر. کفش دوز. کفاش . اُرُسی دوز. منسوب به حذو به معنی کفش .
حذذلغتنامه دهخداحذذ. [ ح َ ذَ ] (ع اِمص ) کوتاهی دُم و سبکی آن . (منتهی الارب ). کوتاهی و سبکی دُم شتر و جز آن . سبکی دست . || حذذ قلب ؛ سبکی دل و ذکاء و سرعت ادراک . || (اصطلا