حدس زدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. پنداشتن، بهقرائن در یافتن، در یافتن، گمان بردن، احتمالدادن، ظن بردن ۲. برآورد کردن، تخمین زدن، گمانه زدن
حدس زدندیکشنری فارسی به انگلیسیconjecture, divine, estimate, judge, expect, gauge, guess, imagine, reckon, suppose, surmise, suspect
حدسفرهنگ مترادف و متضاد۱. تخمین، فرض، گمان، گمانه ≠ یقین ۲. مرغوا، نفوس ≠ مروا ۳. زعم، عقیده، نظریه ≠ اندیشه، فکر ۴. بهفراست دریافتن، گمان بردن
حدسدیکشنری فارسی به انگلیسیconjecture, estimate, estimation, guess, guesswork, hunch, judgment, reckoning, supposition, suspicion
حدسلغتنامه دهخداحدس . [ ح َ ] (ع مص ) شتافتن . (منتهی الارب ). سرعت . (کشاف اصطلاحات الفنون ). بشتاب رفتن . || الرمی ، و منه الحدس و هو الظن . (معجم البلدان ). حدس بسهم ؛ به تی
حدسلغتنامه دهخداحدس . [ ح َ دَ ] (اِخ ) ابن اریش لخمی قحطانی . جدی جاهلی است ، و بنی وائل ذریه ٔ اویند. (اعلام زرکلی ص 214 از نهایة الارب صص 191 - 192).