حدالغتنامه دهخداحدا. [ ح ُ ] (ع اِ) غناء. آواز. نخستین بار برای آوازی که شتر را بدان رانند بکار رفته چنانکه «عوذة» برای آوازهای سحری و هر دو از یک ریشه است . زیرا که حاء به عین
حدالغتنامه دهخداحدا. [ ح َ ] (ع اِ) ج ِ حداءة. (منتهی الارب ). تبرهای دوسر. تورهای دوسر. تبرتیشه ها.
حدافرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. سرود و آوازی که شتربانان عرب هنگام راندن شتر میخوانند.۲. (اسم مصدر) راندن شتر با خواندن سرود و آواز.
هدءلغتنامه دهخداهدء. [ هََ دْءْ ] (ع مص ) آرام گردیدن حرکت یا صدا یا جز آن . (اقرب الموارد). آرمیدن . || (اِ) خوی . (منتهی الارب ). خصلت . (اقرب الموارد). || سیرت . رجوع به هدی
هدءلغتنامه دهخداهدء. [ هَُ دْءْ ] (ع مص ) آرمیدن . (منتهی الارب ). رجوع به هدوء شود. || (اِ) قسمتی از اول شب . گویند: اتانا بعد هدء من اللیل و بعد ما هدا الناس ؛ یعنی پس از آنک
هدعلغتنامه دهخداهدع . [ هَِ ع ِ / هَِ دَ ] (ع اِ صوت ) کلمه ای است که بدان شتربچگان راتسکین دهند از کویر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حدادیلغتنامه دهخداحدادی . [ ح َدْ دا ] (اِخ ) محمدبن المؤید. ملقب به شمس الدین . رجوع به محمد... شود.
حدادلغتنامه دهخداحداد. [ ح َدْ دا ] (اِخ ) حسینی ، عبداﷲ. رجوع به ابن علوی الحدادی در ذیل لغت نامه شود.
حدادلغتنامه دهخداحداد. [ ح َدْ دا ] (اِخ ) جبرائیل افندی . او راست : تاریخ الحرب السودانیة، که در روزنامه «اللطائف » بتدریج منتشر و سپس بصورت کتابی آنرا تمام کرد. (معجم المطبوعا
حدابلغتنامه دهخداحداب . [ ح ِ ] (اِخ ) (... بنی شبابة)کوههائی است در سراة که بنوشبابة در آن سکنی داشته اند و ایشان قومی از بنی فهم بن مالک بوده اند. (لسان العرب و شرح قاموس از ح
حداءلغتنامه دهخداحداء. [ ح َدْ دا ](اِخ ) نام قبیله ای است . (مهذب الاسماء). بطنی از بنی مراد است . (سمعانی 159). و گاهی حدا بقصر خوانند.
حداءةلغتنامه دهخداحداءة. [ ح َ دَ ءَ ] (ع اِ) تبر. || تبر دوسر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). تبر تیشه . پیکان تیر. || سر تبر. (منتهی الارب ). ج ، حَدَا. (اقرب الموارد) (منتهی ا
حداءةلغتنامه دهخداحداءة. [ ح ِ دَ اَ ] (ع اِ) ابن آصی . غلیواژ. (دهار). زغن . موش گیر. ابوالصلب . (المرصع). ابوالخطاف . گوشت ربا. پند. بند. بازک ترکی . جوزه ربا. موشخوار. خون . چ