حجیرلغتنامه دهخداحجیر. [ ح َ ] (اِخ ) از قرای غوطه به دمشق و قبرمدرک بن زیادة صحابی در آنجا است . (معجم البلدان ).
حجیرلغتنامه دهخداحجیر. [ ح ُ ج َ ] (اِخ ) ابن ابی حجیر هذلی یا حنفی ، و او را حُجر نیز گویند. طبرانی از طریق عکرمةبن عمار از محشی پسر حجیر از پدرش حجیر نقل کند که حدیثی از پیغمب
حجیرلغتنامه دهخداحجیر. [ ح ُ ج َ ] (اِخ ) ابن بیان . بارودی و ابوعمر او را در عداد صحابة یاد کردند.تقی بن مخلد حدیث او را از طریق داودبن ابی هند در مسند خویش استخراج نمود که پیغ
هجیرلغتنامه دهخداهجیر. [ هَِ ج ْ جی ] (ع اِ) خوی و عادت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || حال . (منتهی الارب ).
هجیرلغتنامه دهخداهجیر. [ ] (اِخ ) وزیر جغتای مغول پسر چنگیزخان . رجوع به جهانگشای جوینی ج 1 ص 227 شود.
هجیرلغتنامه دهخداهجیر. [ هََ ] (اِخ ) آبکی است مر بنی عجل را میان کوفه و بصره . (منتهی الارب ). رجوع به هجرة شود.
هجیرلغتنامه دهخداهجیر. [ هََ ] (اِخ ) نام پسر قارن بن کاوه است که او را سهراب وقتی که به ایران می آمد در پای قلعه ٔ سفید سبزوار در جنگ زنده بگرفت . (برهان ). هجیر یا هژیر پسر گو
هجیرلغتنامه دهخداهجیر. [ هََ ] (ع اِ) نیمروز. نزدیک زوال مع ظهر یا از وقت زوال آفتاب تا عصر. (منتهی الارب ). الهاجرة للوقت المذکور. (اقرب الموارد) : از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر
حجیرةلغتنامه دهخداحجیرة. [ ح َ رَ ] (ع ص ، اِ) زمین بسیار سنگ ناک . مؤنث حجیر: ارض حجیرة؛ زمین بسیارسنگ . (منتهی الارب ).
حجیریاتلغتنامه دهخداحجیریات . [ ح َ ج َ ی ْ ] (اِخ ) یاقوت گوید: در آن منزلی است اوس بن مغراء شاعر را. و نیز در معجم البلدان و در مراصد الاطلاع آمده است : اکیمات کن لرجل یقال له حج
حجیرةلغتنامه دهخداحجیرة. [ ح َ رَ ] (ع ص ، اِ) زمین بسیار سنگ ناک . مؤنث حجیر: ارض حجیرة؛ زمین بسیارسنگ . (منتهی الارب ).
حجیریاتلغتنامه دهخداحجیریات . [ ح َ ج َ ی ْ ] (اِخ ) یاقوت گوید: در آن منزلی است اوس بن مغراء شاعر را. و نیز در معجم البلدان و در مراصد الاطلاع آمده است : اکیمات کن لرجل یقال له حج