حجورلغتنامه دهخداحجور. [ ح َ ] (اِخ ) موضعی به یمن بنام حجوربن اسلم بن علیان بن زید، همدانی است . و گویند در یمن نزدیک زبید موضعی است که حجورالیمن خوانده شود و نسبت بدان حجوری ا
حجورلغتنامه دهخداحجور. [ ح َ / ح ُ ] (اِخ ) ابن اسلم بن علیان بن زیدبن حاشدبن حشم بن خیوان بن نوف بن همدان . شهر حجور در یمن بنام او میباشد. (معجم البلدان ). جد قبیله ای از همدا
حجورلغتنامه دهخداحجور. [ ح َ / ح ُ ] (اِخ ) موضعی است به بلاد بنی سعدبن زیدبن مناةبن تمیم ، پس عمان . فرزدق گوید:لوکنت تدری ما برمل مقیدبقری عمان الی ذوات حجور.اگر بفتح خوانده ش
حجورلغتنامه دهخداحجور. [ ح ُ ] (ع اِ) ج ِ حِجر. (ترجمان عادل بن علی ). ج ِ حِجر، که اسب مادیان است . (منتهی الارب ).
هجورلغتنامه دهخداهجور. [ هَُ ] (ع مص ) هجار بستن شتر را و تنگ برکشیدن . (منتهی الارب ). سخت کردن هجار به ریسمان . (اقرب الموارد).
حجوریلغتنامه دهخداحجوری . [ ح َ / ح ُ ] (اِخ ) یزیدبن سعید ابوعثمان الهمدانی الحجوری . ولیدبن مسلم از وی روایت کند. (معجم البلدان ).
حجورةلغتنامه دهخداحجورة. [ ح َج ْ جو رَ ] (ع اِ) حاجورة. خیزگیر. (مهذب الاسماء). و آن نوعی لعب یعنی بازی است . (آنندراج ). بازی است مر کودکان را. (ناظم الاطباء).
حجوریلغتنامه دهخداحجوری . [ ح َ / ح ُ ] (اِخ ) یزیدبن سعید ابوعثمان الهمدانی الحجوری . ولیدبن مسلم از وی روایت کند. (معجم البلدان ).
حجورةلغتنامه دهخداحجورة. [ ح َج ْ جو رَ ] (ع اِ) حاجورة. خیزگیر. (مهذب الاسماء). و آن نوعی لعب یعنی بازی است . (آنندراج ). بازی است مر کودکان را. (ناظم الاطباء).
حارثلغتنامه دهخداحارث . [ رِ ] (اِخ ) ابن سعد حجوری . وی منسوب است به حجور که نام قبیله ای است از همدان و از شعراء آن قبیله میباشد و در باب جنگ ابی الهندام گوید:ان افلت النوم فل