حجملغتنامه دهخداحجم . [ ح َ ] (ع اِ) ستبرا. ستبری .ستبرنا. سطبری . سطبرا. گندگی . کلفتی . هنگفتی . ضخامت . ثخن . فداء. جسامت : با قلت اجزاء و خفت حجم مشتمل است بر شرح مواقف و م
حجملغتنامه دهخداحجم . [ ح َ ] (ع مص ) بازداشتن . منع کردن از چیزی . بستن دهان شتر تا نگزد. || مکیدن کودک پستان مادر را.مَص ّ. نیشتر زده خون مکیدن به شیشه و شاخ . حجامت کردن . |
هجملغتنامه دهخداهجم . [ هََ ] (ع مص ) در مغاک فروشدن چشم کسی . || همه ٔ شیر پستان دوشیدن . || آرمیدن چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || چشم فروخوابانیدن . (منتهی الارب ).
هجملغتنامه دهخداهجم . [ هََ / هََ ج َ ] (اِخ )آبی است مر بنی فزاره را. (منتهی الارب ). و ابن اعرابی در نوادر گوید آبی است و موضعی است مر بنی فرازه را.و در شعر عامربن طفیل مذکور
هجملغتنامه دهخداهجم . [ هََ / هََ ج َ ] (ع اِ) خوی و عرق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || کاسه ٔ بزرگ .ج ، اهجام . (منتهی الارب ). قدح ضخم . (اقرب الموارد).
حجم ساعتی بیشینهhighest hourly volume, HHVواژههای مصوب فرهنگستانبیشترین شمار وسایل نقلیة عبوری در یک دورة 60 دقیقهای متوالی در طول یک سال
حجم بحرانیcritical volumeواژههای مصوب فرهنگستانحجم یک مول از ماده درحالیکه در دما و فشار بحرانی قرار دارد
حجم بندالیblocking volumeواژههای مصوب فرهنگستانحجمی از دانه که در آن ماندهمغناطش شیمیایی سنگ در طول زمانهای زمینشناختی ثابت باقی میماند