حجللغتنامه دهخداحجل . [ ح َ ج َ ] (اِخ ) بنده ای است مر بنی مازن را. (منتهی الارب ). شاعری مولی بنی مازن .
حجللغتنامه دهخداحجل . [ ح َ ج َ ] (اِخ ) ابن فضلة. شاعری است . جاحظ شعر او را چنین آورده است :جاء شقیق عارضاً رمحه ان بنی عمک فیهم رماح .(البیان والتبیین چ حسن سندوبی 1932 م .
حجللغتنامه دهخداحجل . [ ح َ ج َ ] (اِخ ) ابن عمرو فارسی حنفی . (منتهی الارب ). از بنی حنیفه . (تاج العروس ).
حجللغتنامه دهخداحجل . [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبدالمطلب (یکی از ده پسر شخص اخیر) برادر حمزةبن عبدالمطلب سیدالشهداء. مادر هر دو حمیدة نام دارد. رجوع به تاریخ سیستان ص 56 و حبیب السیر
حجللغتنامه دهخداحجل . [ ح َ ] (ع مص ) جهجهان رفتن زاغ . برجستن و رفتن به یک پای . (منتهی الارب ). || حجل المقید؛ بلند کردن پای را و درنگی نمودن در رفتن آن قید کرده شده . (ناظم
هجللغتنامه دهخداهجل . [ هََ] (ع مص ) چشم گردانیدن زن تا اشاره کند مردی را. (منتهی الارب ). گردانیدن چشم تا غمزه کند بدان مرد را. (اقرب الموارد). || انداختن چیزی را. (منتهی الار
هجللغتنامه دهخداهجل . [ هَُ ج ُ ] (ع ص ) تنگ : طریق هجل ؛ راه تنگ .(منتهی الارب ). الطریق غیرالملحوب . (اقرب الموارد).
حجل حجللغتنامه دهخداحجل حجل . [ ح َ ج َ ح َ ج َ ] (ع صوت مرکب ) کلمه ای که بدان گوسفندان را زجر کنند و یا برخیزانند برای دوشیدن . (منتهی الارب ).
حجل حجللغتنامه دهخداحجل حجل . [ ح َ ج َ ح َ ج َ ] (ع صوت مرکب ) کلمه ای که بدان گوسفندان را زجر کنند و یا برخیزانند برای دوشیدن . (منتهی الارب ).
حجلاءلغتنامه دهخداحجلاء. [ ح َ ] (ع ص ، اِ) گوسپندی که ساقهایش سپید باشد. (معجم البلدان ) (منتهی الارب ). گوسفند که لنگهای وی سفید بود. (مهذب الاسماء). ج ، حجل .
حجلهلغتنامه دهخداحجله . [ ح ِ ل َ / ل ِ ] (ع اِ) این کلمه در عربی بفتح حاء و فتح جیم آمده لکن در تداول فارسی نظماً و نثراً بکسر حاء و سکون جیم است . گردک . عمارتی مدور مانند گنب