حتملغتنامه دهخداحتم . [ ح َ ] (ع ص ) ساده . بی آمیغ. بحت . محت . صرف . و بدین معنی مقلوب محت است . || قضا. ج ، حُتوم . || واجب . ناگزیر. لازم . چیزی که بجا آوردن آن واجب باشد:
حتملغتنامه دهخداحتم . [ ح َ ] (ع مص ) واجب کردن . (ترجمان القرآن ) (دهار) (زوزنی ) (تاریخ بیهقی ). واجب کردن کار بر کسی . (منتخب ). || قضاء. حکم کردن . قضا راندن . || محکم بکرد
حطملغتنامه دهخداحطم . [ ح َ ] (ع مص ) شکستن . (تاج المصادر بیهقی ) (مهذب الاسماء) (دهار) (زوزنی ). شکستن یا خاص است به شکستن چیزی خشک . (منتهی الارب ). || شکسته شدن ستور از پیر
حطملغتنامه دهخداحطم . [ ح َ طِ ] (ع ص ) شکسته . || شکسته حال . شکسته تن . || اسپ شکسته حال از پیری . (منتهی الارب ).
حطملغتنامه دهخداحطم . [ ح ِ طَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ حطمة. یقال : صَعدة حطم ؛ باعتبار الاجزاء. (منتهی الارب ).
حطملغتنامه دهخداحطم . [ ح ُ طَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ حطمة. || شبان که ستور را بعنف راند و بر آنها رحم نکند. (منتهی الارب ).
حتمحتمفرهنگ مترادف و متضاد۱. بایسته، لازم، واجب، یقین ۲. یقینی، حتمی، قطعی ≠ احتمالی ۳. خالص، ناب، محض ۴. ساده