حترلغتنامه دهخداحتر. [ ح َ ] (ع اِ) زمین بلند و دراز. آنچه از زمین بلند برآمده باشد. || چیزی اندک . (منتهی الارب ). || روباه نر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ).
حترلغتنامه دهخداحتر. [ ح َ ] (ع مص ) حتر عقدة؛ استوار بستن گره . سخت بستن . || تیز نگریستن . || به دنبال چشم نگریستن . || نفقه بر عیال تنگ کردن . || بسیار خوردن . سخت خوردن . |
حترلغتنامه دهخداحتر. [ ح ِ ] (ع اِ) زمین بلند و دراز. آنچه از زمین بلند برآمده باشد. || پیوندی که به دامن خیمه و خرگاه درآورند وقتی که بلند باشد از زمین . (منتهی الارب ). آنچه
حطرلغتنامه دهخداحطر. [ ح َ ] (ع مص ) زه کردن کمان را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). || بر زمین افتادن و این با فعل مجهول بکار رود. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب )
حطرلغتنامه دهخداحطر. [ ح َ طَ ] (اِخ ) دهی از دهستان یالرود بخش نور شهرستان آمل . با آب و هوای کوهستانی سردسیر. دارای 300 تن سکنه است . آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات و لبنی
هترلغتنامه دهخداهتر. [ هََ ] (ع مص ) دریدن عرض و ناموس کسی را. (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). زشت گردانیدن ناموس کسی را. (منتهی الارب ). هت . || بی خرد گردانید
هترلغتنامه دهخداهتر. [ هَِ ] (ع اِ) دروغ . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). || سختی و بلا و رنج . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). سختی زمانه . (غیا
هترلغتنامه دهخداهتر. [ هَِ ] (ع ص ) رجل هتر اهتار؛ زیرک زیرکان . (از اقرب الموارد). مرد زیرک و دارای فطانت . (ناظم الاطباء). مرد زیرک و داهی . (منتهی الارب ).
حترشلغتنامه دهخداحترش . [ ح ِ رِ ] (اِخ ) جدی جاهلی . بنوحترش . بطنی از بنی عقیل و ایشان را حتارشه هم گویند. (منتهی الارب ).
حترشلغتنامه دهخداحترش . [ ح ِ رِ ] (اِخ ) جدی جاهلی . بنوحترش . بطنی از بنی عقیل و ایشان را حتارشه هم گویند. (منتهی الارب ).