حبیبلغتنامه دهخداحبیب . [ ح َ ] (اِخ ) ابن بهریز مطران موصلی . منجمی ایرانی است . و صاحب تألیفاتی در این صناعت . ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه (چ ساخائو ص 20 و 28) از او نقل ک
حبیبلغتنامه دهخداحبیب . [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی عمرة. وی از عایشه نقل حدیث کند و ابن فضیل از او روایت دارد. رجوع به المصاحف سجستانی چ 1937 م . جفری ص 101 شود.
حبیبلغتنامه دهخداحبیب . [ ح َ ] (اِخ ) (درب ...) کوچه ای به بغداد بود که به نهر معلی گذرد. چند تن از محدثان به نام حبیبی بدان منسوب اند. (معجم البلدان ).
حبیبلغتنامه دهخداحبیب . [ ح َ ] (اِخ ) ابن بعیص . ابن کلبی او را بدین نام خوانده است . رجوع به حبیب بن حبیب بن مروان شود. (الاصابة ج 1 ص 319).
حبیبلغتنامه دهخداحبیب .[ ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن نعمان اعرابی . صاحب قاموس گوید: کزبیر فرزند نعمان . تابعی بود و او غیر از ابن النعمان اسدی است . نجاشی نیز او را معرفی کرده گوید: و
اسماعیللغتنامه دهخدااسماعیل . [ اِ ] (اِخ ) ابن محمدبن اعرابی بن ابومحمد قاسم بن ابوالقاسم حمزةبن امام موسی کاظم (ع ). وی پدر جعفربن محمد است و نسب شاه اسماعیل صفوی را بدو پیوسته ا
ابوالنعمانلغتنامه دهخداابوالنعمان . [ اَ بُن ْ ن ؟ ] (اِخ ) اعرابی . یکی از فصحای عرب و محمدبن حبیب از او روایت کند. (ابن الندیم ).
ابویوسفلغتنامه دهخداابویوسف . [ اَ بو س ُ ] (اِخ ) یعقوب بن ابراهیم بن حبیب بن اسعد کوفی انصاری . مولد او بکوفه به سال 113 هَ . ق . او در کودکی از پدر یتیم ماند و مادر بعلت تنگدستی
وادی الرمللغتنامه دهخداوادی الرمل . [ دِرْ رَ] (اِخ ) موضعی است در عربستان دارای سنگها و اشجار بسیار. لشکر اسلام در سال 9 هجری در آنجا دوبار شکست خورد ولی بار سوم پیروزی یافت ، بعد از