حبورلغتنامه دهخداحبور. [ ح َب ْبو ] (ع اِ) بچه ٔ حباری . بچه ٔ شوات . جوجه ٔ هوبره . چوزه ٔ چرز. ج ِ حبابیر. (منتهی الارب ).
حبورلغتنامه دهخداحبور. [ ح ُ ] (ع مص ) حَبر. حَبَر. حَبْرَة. شاد شدن . (غیاث ). شادمانه شدن . (زوزنی ). شادمانی کردن . (دهار). || شاد کردن . (غیاث ). شادمانه کردن . حبر. (ترجمان
حبورلغتنامه دهخداحبور.[ ح ُب ْ بو ] (ع مص ) شادی . (ادیب نطنزی ) : ابتدا سه شبانروز ایام و لیالی متواتر و متوالی به حبور و سرور جشن و سور داشتند. (جهانگشای جوینی ). بدین سیاقت و
هبورلغتنامه دهخداهبور. [ هََ ب ْ بو ] (ع اِ) مورچه ٔ ریزه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). || در لغت نبطی ؛ ریزه برگی که از کشت بر زمین ریزد و قا
هبورلغتنامه دهخداهبور. [ هَُ ] (ع اِ) ج ِ هَبر. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). رجوع به هَبر شود. || سنگهای بزرگ بر پشتها. (منتهی الارب ).
صلاح الدین حبوریلغتنامه دهخداصلاح الدین حبوری . [ ص َ حُدْ دی ن ِ ح ُ ] (اِخ ) ابن عبدالخالق بن یحیی القاسمی الحسنی الحبوری . وی شاعری یمانی و از علماء و منسوب به حبور از ارض یمن و او را دی
صلاح الدین حبوریلغتنامه دهخداصلاح الدین حبوری . [ ص َ حُدْ دی ن ِ ح ُ ] (اِخ ) ابن عبدالخالق بن یحیی القاسمی الحسنی الحبوری . وی شاعری یمانی و از علماء و منسوب به حبور از ارض یمن و او را دی
یحییلغتنامه دهخدایحیی .[ ی َح ْ یا ] (اِخ ) ابن ابراهیم بن یحیی جحافی حبوری ،ملقب به عمادالدین و معروف به جحافی ، فقیه زیدی یمانی ، ادیب و شاعر بود و در عهد متوکل فرمانروایی شهر
حبرلغتنامه دهخداحبر. [ ح َ ] (ع مص ) حَبْرة. حُبور. شاد شدن . شادمانی . شاد کردن . شادمانه کردن . (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن جرجانی ). آراستن سخن و جامه و جز آن . || نیکو کر