حبسانلغتنامه دهخداحبسان . [ ح ُ ] (اِخ ) آبی است در راه غربی حاج از کوفه . زنی از طائفه ٔ کنده ، در رثاء کسان خویش که بنوزمان در حبسان کشته بودند، گوید : سقی مستهل الغیث اجداث فت
حبانلغتنامه دهخداحبان . [ح َب ْ با ] (اِخ ) نام کوهی است میان معدن النقره و فدک . || نام وادی ایست به یمن . (آنندراج ).
حبانلغتنامه دهخداحبان . [ ح َب ْ با ] (اِخ ) ابن بَج صَدائی . صاحب اسدالغابة حِبّان و برخی دیگر حَیّان آورده اند. او درک خدمت رسول (ص ) کرد، و در فتح مصر شرکت داشت . (تنقیح المق
حبیسلغتنامه دهخداحبیس . [ ح َ ] (ع ص ) موقوف . موقوفة. هرمالی که صاحب آن آن را وقف محرم کرده است . || (اِ) اسبی که در راه خدا وقف شده است . ج ، حُبس ، حُبسان .
حبانلغتنامه دهخداحبان . [ح َب ْ با ] (اِخ ) نام کوهی است میان معدن النقره و فدک . || نام وادی ایست به یمن . (آنندراج ).
حبانلغتنامه دهخداحبان . [ ح َب ْ با ] (اِخ ) ابن بَج صَدائی . صاحب اسدالغابة حِبّان و برخی دیگر حَیّان آورده اند. او درک خدمت رسول (ص ) کرد، و در فتح مصر شرکت داشت . (تنقیح المق