حبارلغتنامه دهخداحبار. [ ] (اِخ ) شهریست [ به ناحیت کرمان ] میان سیرگان و بم . جایی سردسیر و هوای درست و آبادان و با نعمت بسیار و آبهای روان و مردم بسیار. (حدود العالم ).
حبارلغتنامه دهخداحبار. [ ح َب ْ با ] (ع ص ) سمعانی گوید: هذه النسبة الی بیع الحبر و عمله و هو السواد الذی یکتب به .و فیروزآبادی گوید: حبار بمعنی حبرفروش غلط باشد.
هبارلغتنامه دهخداهبار. [ هََ ب ْ با ] (اِخ ) ابن ابی العاص بن نوفل ... القرشی ، صحابی است . پدرش در جنگ بدر کشته شد در حالی که کافر بود. وی پسری به نام عمر داشت که در شام بود و
هبارلغتنامه دهخداهبار. [ هََ ب ْ با ] (اِخ ) ابن الاسودبن مطلب بن اسدبن عبدالعزی بن قصی القرشی الاسدی . مادرش فاخته دختر عامربن قرظة. از شعرای دوره ٔ جاهلیت عرب که اسلام را درک
هبارلغتنامه دهخداهبار. [ هََ ب ْ با ] (اِخ ) ابن وهب بن حذافة.صحابی است . ابن اسحاق و بلاذری وی را از جمله ٔ مهاجران به حبشه ذکر کرده اند. (الاصابة فی تمییزالصحابة).
هبارلغتنامه دهخداهبار. [ هََ ب ْ با ] (ع ص ) سیف هبار؛ شمشیر بران . (ناظم الاطباء). تیغ بران . (منتهی الارب ). بتاک . (اقرب الموارد).
حباریلغتنامه دهخداحباری . [ ح ُ را ] (ع اِ) (معرب هوبره و آهوبره ) علوقس . هوبره . آهوبره . طایری است بزرگ دانه خوار و مأکول اللحم . و با پیخال خوددر مقابل باز و دیگر جوارح طیور
حباریلغتنامه دهخداحباری . [ ح ُ را ] (ع اِ) (معرب هوبره و آهوبره ) علوقس . هوبره . آهوبره . طایری است بزرگ دانه خوار و مأکول اللحم . و با پیخال خوددر مقابل باز و دیگر جوارح طیور