حامیملغتنامه دهخداحامیم . (اِخ ) ابومحمدبن من اﷲ المحکمی . وی در اوائل قرن چهارم هجری به دعوی نبوت برخاست و کتابی به تقلید قرآن مجید نوشته مدعی وحی شد، خاله و همشیره ٔ او که از س
ذوات حامیملغتنامه دهخداذوات حامیم . [ ذَ ت ُ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) هفت سورت از قرآن که افتتاح آن به حم شود و آن هفت سوره را آل حامیم نیز نامند.
حامیفرهنگ مترادف و متضاد۱. پشتیوان، پشتیبان، طرفدار، کمک، مجیر، مددکار، معین، هوادار، هواخواه، یار، یاریگر، یاور ۲. پارتی ≠ مخالف ۳. منسوب به حام ۴. فرزندان حام
حمیمفرهنگ مترادف و متضاد۱. دوست، شفیق، مهربان، یار ۲. خویش، خویشاوند، قریب، قوم، وابسته ۳. گرم، صمیم ۴. خوی، عرق
حامیدیکشنری فارسی به انگلیسیally, backer, behind, defense, patron, promoter, proponent, protector, support, supporter, supportive, tutelary, backing
ذوات حامیملغتنامه دهخداذوات حامیم . [ ذَ ت ُ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) هفت سورت از قرآن که افتتاح آن به حم شود و آن هفت سوره را آل حامیم نیز نامند.
حملغتنامه دهخداحم . [ حا میم ] (ع اِ) حامیم رمزی است که در ابتدای سوره های هفتگانه ٔ قرآن بکار رفته و در آن افتتاح به حم شده است . ذوات حامیم ، جمع است و نگویند حوامیم اما در
غمارةلغتنامه دهخداغمارة. [ غ ُ رَ] (اِخ ) قبیله ای از بربر در مغرب اقصی که به دست موسی بن نصیر اسلام آوردند، سپس بخوارج پیوستند و از حامیم که در وقعه ٔ مصمودة کشته شد پیروی کردند
دیباجلغتنامه دهخدادیباج . (معرب ، اِ) جامه ای که تار و پود آن از حریر باشد، یکی آن دیباجه . فارسی معرب است . (از اقرب الموارد). مؤلف تاج العروس گوید ذکر این کلمه در احادیث بمعنا