حاللغتنامه دهخداحال . (اِخ ) شهری است در یمن از سرزمینهای ازد و بارق و یَشکُر. ابومنهال عبیدةبن منهال گوید: چون اسلام به این سرزمین رسید یشکرها پیش دستی کردند و بارق ها سستی نم
حالفرهنگ مترادف و متضاد۱. احوال، اوقات، حالت ۲. وضعیت، چگونگی، کیفیت، وضع ۳. اکنون، الحال، ≠ گذشته ۴. اینک، حالا ۵. لحظه، دم، هنگام ۶. زمان حاضر، مضارع ۷. خوشی، سرمستی ۸. ذوق ۹. وجد،
حالدیکشنری فارسی به انگلیسیanymore, circumstances, condition, expression, now, present, presently, shape, spirit, way, yet
حاللغتنامه دهخداحال . (ع اِ) کیفیت . چگونگی . وضع. هیأت . گونه . شکل . جهت . بث ّ. دُبّة. دُب ّ. حالت . طبق . هِبّة. اهجورة. اهجیراء. اِهجیری . هجیر. هجّیرة. هجّیری ̍. طِب ْء.
دماغلغتنامه دهخدادماغ . [ دَ ] (اِ) انف . بینی . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). عضو و اندام واقع در وسط چهره . آلت بویایی . بنظر می رسد که این معنی و معانی بعدی نیز عموماً از معنی ن
چیستلغتنامه دهخداچیست . (جمله ٔاستفهامی ) مخفف چه هست ، یا چه چیز است : دمنه را گفتا تا این بانگ چیست با نهیب و سهم این آوای کیست . رودکی .چه سازیم و درمان اینکار چیست بر این رف
طبسیلغتنامه دهخداطبسی . [ طَ ب َ ] (اِخ ) شمس الدین طبسی دوبودند یکی اشعار خوب دارد و دیوانش مشهور و دیگری در حیات است انشا و نظم و نثر بی نظیر دارد و این ضعیف با او دوست است و
چهلغتنامه دهخداچه . [ چ ِ ] (حرف ربط) برای تعلیل آمده است . (ازبرهان ) (از آنندراج ). زیرا. (ناظم الاطباء). به علت اینکه و برای اینکه . (فرهنگ نظام ). ایرا که ، زیرا که ، که ا