حالبینلغتنامه دهخداحالبین . [ ل ِ ب َ ] (ع اِ) تثنیه ٔ حالب .دو رگ از راست و چپ در بن ران است و از آن دو، بول از دو گرده به سوی مثانه آید. رجوع به حالبان شود.
حالبانلغتنامه دهخداحالبان . [ل ِ ] (ع اِ) تثنیه ٔ حالب . دو راه بول . دو میزراه ، از گرده به مثانه . دو رگ سرین . رجوع به حالبین شود.
حالبیلغتنامه دهخداحالبی . [ ل ِ ] (ع اِ) اطراطیقوس . (ضریر انطاکی ج 1 ص 116). بوبونیون . بیوسون (مصحف بوبونیون ). (ابن بیطار، متن عربی ص 26). ثونیون (مصحف بوبونیون ). (ابن بیطار،
حالبیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی با گلهای زرد شبیه گل بابونه که در طب قدیم برای معالجۀ بیماریهای مجرای ادرار به کار میرفته؛ بوبونیون.
اسرع الحاسبینلغتنامه دهخدااسرع الحاسبین . [ اَ رَ عُل ْ س ِ ] (ع اِ مرکب ) سریعترین شمارگران . || (اِخ ) یکی از اسماء صفات باریتعالی : و هو اسرع الحاسبین . (قرآن 62/6).
حالبانلغتنامه دهخداحالبان . [ل ِ ] (ع اِ) تثنیه ٔ حالب . دو راه بول . دو میزراه ، از گرده به مثانه . دو رگ سرین . رجوع به حالبین شود.
حالبلغتنامه دهخداحالب . [ ل ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حلب . دوشنده ٔ شیر. دوشنده . دوختار : تو هنوز از خارج آن را طالبی مجلبی از دیگران چون حالبی . مولوی . || (اِ) کِش . کشال . ||
باقلیلغتنامه دهخداباقلی . [ ق ِل ْ لی ] (اِ) باقلا. باقلاء. باقلاة. دانه ای از طایفه ٔ بقلیه که مأکول است و بلغت شام آن را فول هم میگویند. (ناظم الاطباء). از جمع حبوب است و گل ا
ساسالیوسلغتنامه دهخداساسالیوس . (اِ) به لغت سریانی انجدان را گویند، و آن رستنیی باشدکه صمغ آن را حلتیت گویند. و بعضی گویند انجدان رومی است و آن را کاشم رومی نیز گویند، و آن هم نوعی
صفاقلغتنامه دهخداصفاق . [ ص ِ ] (ع اِ) پوست تنک زیر پوست که بر وی موی روید یا پوستی که روده ها را گرفته یا همه ٔ پوست شکم . (منتهی الارب ).پوستی که بر گرد روده ها و احشا باشد و