حافظلغتنامه دهخداحافظ. [ ف ِ ] (اِخ ) صاحب مجمل التواریخ والقصص (ص 282) از او نقل کرده و بهار در پاورقی احتمال داده است که این نام مصحف جاحظ باشد.
حافزلغتنامه دهخداحافز. [ ف ِ ] (ع اِ) جائی که دوتا میشود کنج دهان بجانب روی . (منتهی الارب ). || اول کار. (مهذب الاسماء). || حالت اصلی . || خلقت اولی .
حافزدیکشنری عربی به فارسینيروي جنبش , عزم , انگيزه , فتنه انگيز , اتش افروز , موجب , مشوق , وسيله , مسبب , کشش , انگيزش , محرک , اصرار کردن , با اصرار وادار کردن , انگيختن , تسريع شدن ,
حافظ لدین اﷲ فاطمیلغتنامه دهخداحافظ لدین اﷲ فاطمی .[ ف ِ ظُ ل ِ نِل ْ لا هَِ طِ ] (اِخ ) عبدالمجیدبن محمدبن مستنصر باﷲ عبیدی ، مکنی به ابومیمون . یازدهمین خلیفه از خلفای فاطمی علوی مصر. مولد
حافظ لدین اﷲ فاطمیلغتنامه دهخداحافظ لدین اﷲ فاطمی .[ ف ِ ظُ ل ِ نِل ْ لا هَِ طِ ] (اِخ ) عبدالمجیدبن محمدبن مستنصر باﷲ عبیدی ، مکنی به ابومیمون . یازدهمین خلیفه از خلفای فاطمی علوی مصر. مولد