حاذقفرهنگ مترادف و متضاد۱. آزموده، استاد، باتجربه، پخته، چیرهدست، تیزهوش، زبردست، زیرک ۲. کارآزموده، کاردان، ماهر، مجرب ≠ بیتجربه، ناآزموده
حاذقلغتنامه دهخداحاذق . [ ذِ ] (اِخ ) او راست : اخلاق و آداب احلام الاحلام . و آن مقامه مانندی است تهذیبی . (معجم المطبوعات ).
حاذقلغتنامه دهخداحاذق . [ ذِ ] (اِخ ) یکی از اطبا و شعرای پارسی گوی هند است . صاحب تذکره ٔ صبح گلشن گوید: حکیم محمد اسحاق بن علی حسین از اجله ٔ سادات قصبه ٔموهان مضاف بدارالامار
استادیلغتنامه دهخدااستادی . [ اُ ] (حامص ) آموزگاری . معلمی . || حذق . حذاقت . حاذقی . مهارت . ماهری . نیکدانی : اکنون استادی درین طاق زدنست که چگونه بهم برآورد. (نزهت نامه ٔ علائ
ماهریلغتنامه دهخداماهری . [ هَِ ] (حامص ) حذاقت . مهارت . حاذقی . استادی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ماهر شود.
صادق گیلانیلغتنامه دهخداصادق گیلانی . [ دِ ق ِ ] (اِخ ) او راست : هدایة الراوی الی الفاروق المداوی للعجز عن تفسیر البیضاوی . (کشف الظنون ). و حاجی خلیفه در ذیل عنوان انوار التنزیل گوید
مهارتلغتنامه دهخدامهارت . [م َ / م ِ رَ ] (ع اِمص ) زیرکی و رسایی در کار و استادی و زبردستی . (ناظم الاطباء). استادی . (غیاث اللغات ). حذاقت . حاذقی . (از اقرب الموارد). ماهری .
حاذقلغتنامه دهخداحاذق . [ ذِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حذق . استاد. (ادیب نظنزی ) (دهار). سخت استاد (ربنجنی ). ماهر. استادکار. نیک دان . زیرک . زیرک سار در کاری . اوستا. اوستاد. است