حاذلغتنامه دهخداحاذ. (ع اِ) پشت . || آنجا از هر دو ران که دُم بر وی افتد. || پس ران مردم . (مهذب الاسماء). || حاذالمتن ؛ موضع انداختن نمدزین برپشت ستور. || خفیف الحاذ؛ قلیل الم
حازلغتنامه دهخداحاز. [ حازز ] (ع اِ) بریدگی دو شوخ پینه سینه ٔ شتر از آسیب آرنج وی ، پس اگر خون برآید گویند: بالبعیر حاز و اگر خون نه برآید بالبعیر ماسح خوانند. (از منتهی الارب
هازلغتنامه دهخداهاز. (فعل امر) یعنی بدان ، به زبان پارسیان . (اوبهی ). بدان ، یعنی بزیان مسپار. قریع گوید : ای پسر جور مکن کارک ما دار بسازبه از این کن نظر و حال من و خویش به ه
حاذقفرهنگ مترادف و متضاد۱. آزموده، استاد، باتجربه، پخته، چیرهدست، تیزهوش، زبردست، زیرک ۲. کارآزموده، کاردان، ماهر، مجرب ≠ بیتجربه، ناآزموده
حاذرلغتنامه دهخداحاذر. [ذِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حذر، حزم فراگیرنده . (مهذب الاسماء). ترساننده . ترسنده . پرهیزنده . ج ، حاذرون .