حاجتمندیلغتنامه دهخداحاجتمندی . [ ج َ م َ ] (حامص مرکب ) نیاز. افتقار.احتیاج : و گفته اند: «حاجتمندی دوم اسیری است ». (قابوسنامه ). باب اول اندر شناختن سبب حاجتمندی مردم و دیگر جانو
حاجتمندلغتنامه دهخداحاجتمند.[ ج َ م َ ] (ص مرکب ) صاحب نیاز و احتیاج . محتاج . نیازمند. مضطر. نیازومند. تلنگی . حاجتومند : از غزنین اخبار میرسید که لشکرها فراز می آید و جنگ را میسا
حاجتمندفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهویژگی آنکه به چیزی احتیاج دارد؛ محتاج؛ نیازمند: ◻︎ نیافرید خدایت به خلق حاجتمند / به شکر نعمت حق در به روی خلق مبند (سعدی۲: ۷۴۸).
چنبلیلغتنامه دهخداچنبلی . [ چَم ْ ب َ ] (حامص ) حاجتمندی و گدایی را گویند. (برهان ) (آنندراج ). گدا را گویند. (جهانگیری ). احتیاج و درویشی و گدایی . (ناظم الاطباء). و رجوع به چنب
نیازمندیلغتنامه دهخدانیازمندی . [ م َ ] (حامص مرکب ) احتیاج . حاجتمندی . بی نوائی . فقر. نیازمند بودن . رجوع به نیازمند شود : آنگاه رسی به سربلندی کایمن شوی از نیازمندی . نظامی . ||
احتیاجفرهنگ مترادف و متضاد۱. حاجت، نیاز ۲. بینوایی، حاجتمندی، فقر، نیازمندی، وسن ۳. اقتضا، ضرورت، لزوم، نیاز، وجوب
فقرفرهنگ مترادف و متضاداستیصال، افلاس، بیچیزی، بینوایی، تنگدستی، تنگی، تهیدستی، حاجتمندی، درماندگی، درویشی، عسرت، فاقه، فلاکت، مستمندی، گدایی، مسکنت، نداری، نیازمندی، نیستی ≠ غنا