جیسلغتنامه دهخداجیس . (اِخ ) شیز. موضعی است نزدیک جبل در سرحد آذربایجان . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 79). آتشکده ٔ آن معروف بوده . رجوع به مزدیسنا ص 197، 205 شود.
جیصلغتنامه دهخداجیص . [ ج َ ] (ع مص ) میل کردن و عدول نمودن . (ذیل اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جَیض شود.
جیسالغتنامه دهخداجیسا. (اِخ ) دهی از دهستان لنگای شهرستان شهسوار. دشت و معتدل و دارای 110 تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ خرک آبرود و محصول آن برنج ، لبنیات ، عسل و شغل اهالی ز
جیستنلغتنامه دهخداجیستن . [ ت َ ] (مص ) برجستن و فروجستن . (برهان ). جستن . (آنندراج ) : چون بدیدم روی خوبت در زمان برجیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم . مولوی .وبعضی آن را
جیسوانلغتنامه دهخداجیسوان . [ ج َ س ُ ] (معرب ، اِ) نوعی از بهترین خرمابن ، و این معرب گیسوان است که بمعنی زلف باشد. (منتهی الارب ) .
جیستنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهجستن؛ برجستن: ◻︎ چون بدیدم روی خوبت درزَمان برجیستم / گرم در کار آمدم موقوفِ مطرب نیستم (مولوی: لغتنامه: جیستن).
جیسالغتنامه دهخداجیسا. (اِخ ) دهی از دهستان لنگای شهرستان شهسوار. دشت و معتدل و دارای 110 تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ خرک آبرود و محصول آن برنج ، لبنیات ، عسل و شغل اهالی ز