جوشانلغتنامه دهخداجوشان . (اِخ ) دهی است از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. جلگه و معتدل . جمعیت آن بالغ بر 509 تن میشود. آب از قنات و محصول غلات ، لبنیات ، چغندر، پنب
جوشانلغتنامه دهخداجوشان . (نف ) که میجوشد. جوشنده . در حال جوشیدن : بزرگان ایران خروشان شدنداز آن اژدها تیز جوشان شدند. فردوسی .خروشان و جوشان بجوش اندرون همی از دهانْش آتش آمد ب
جوشانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = جوشاندن۲. (صفت) در حال جوشیدن؛ جوشنده: کتری جوشان.۳. (صفت) [مجاز] موّاج؛ متلاطم: چشمهٴ جوشان.۴. (صفت) [قدیمی، مجاز] خشمگین.
جوشاندنلغتنامه دهخداجوشاندن . [ دَ ] (مص ) جوشانیدن . مصدر متعدی از جوشیدن . بجوش آوردن مایعات بوسیله ٔ حرارت : ببغداد جو را بجوشانند و آب از او بپالایند و با روغن کنجد دیگرباره بج