جوالقلغتنامه دهخداجوالق . [ ج َ ل ِ ] (معرب ، اِ) جوالیق . جوالقات . ج ِ جُوالَق ، بمعنی جوال . (منتهی الارب ). رجوع به جوال شود.
جوالقلغتنامه دهخداجوالق . [ ج ِ ل ِ / ج ُ ل َ ] (معرب ، اِ) جوال . (منتهی الارب ). رجوع به جوال شود.
جوالقلغتنامه دهخداجوالق . [ ج ُ ل ِ ] (معرب ، اِ) جوال . (منتهی الارب ). معرب گوال ، بمعنی جوال بلکه جوال نیز معرب گوال است . (آنندراج از غیاث ). گاله : چرا به من صلت گندمش همی ن
جوالقواژهنامه آزاداگربرای صفت انسان بکاررود به معنی فردی بی اصول وشلم شوربا که احتمالا قد بلندی هم دارد وکنترل کارهایش رابه طورکامل ندارد(از واژهای یزدی)
جوالقیلغتنامه دهخداجوالقی . [ ج َ ل ِ ] (معرب ، ص نسبی ) جولخی . جوال فروش . (مهذب الاسماء). رجوع به جولخی شود.
جوالقاتلغتنامه دهخداجوالقات . [ ج َ ل ِ ] (معرب ، اِ) ج ِ جوالق . (منتهی الارب ). رجوع به جوالق شود.
جِوالگویش گنابادی در گویش گنابادی به کسیه حمل و نگهداری گندم گویند.جوال کیسه ای دوطرفه است که بر روی الاغ و اسب می اندازند و به علت دوطرفه بودن کار زین را هم در کنار حمل کالا میک
جوالقاتلغتنامه دهخداجوالقات . [ ج َ ل ِ ] (معرب ، اِ) ج ِ جوالق . (منتهی الارب ). رجوع به جوالق شود.
جوالقیلغتنامه دهخداجوالقی . [ ج َ ل ِ ] (معرب ، ص نسبی ) جولخی . جوال فروش . (مهذب الاسماء). رجوع به جولخی شود.
کوالهلغتنامه دهخداکواله . [ ک ُ ل َ / ل ِ ] (اِ) جُوالِق معرب آن است . (از المعرب جوالیقی ). گواله . (برهان ). و رجوع به جوالق و گواله شود.
جوالبافلغتنامه دهخداجوالباف . [ ج َ / ج ُ ] (نف مرکب ) لواف .جوالقی . (دهار). بافنده ٔ جوال . رجوع به جوال شود.
جوالیقلغتنامه دهخداجوالیق . [ ج َ ] (معرب ، اِ) ج ِ جوالق . (منتهی الارب ) (دهار). رجوع به جوالق شود.