جواریلغتنامه دهخداجواری . [ ج َ ] (ع اِ) ج ِ جاریة. کنیزکان . دختران . اماء. (منتهی الارب ) : جمعی از جواری و سراری پدرش در آن قلعه بودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).بنده زاده آن خدا
هم جواریلغتنامه دهخداهم جواری . [ هََ ج ِ / ج َ ] (حامص مرکب ) همسایگی یا هموطن بودن .- حسن هم جواری ؛ به صلح و صفا با هم زیستن . رجوع به هم جوار شود.
ججاریلغتنامه دهخداججاری . [ ج َ ] (ص نسبی ) منسوب است به ججار که قریه ای است از قراء و نواحی بخارا. (از الانساب سمعانی ) (لباب الانساب ).
هم جواریلغتنامه دهخداهم جواری . [ هََ ج ِ / ج َ ] (حامص مرکب ) همسایگی یا هموطن بودن .- حسن هم جواری ؛ به صلح و صفا با هم زیستن . رجوع به هم جوار شود.
جَوَارِفرهنگ واژگان قرآنکشتی ها - به سرعت رونده ها(جوار یا جواری جمع جارية است،الجواردر عبارت "الجوار الخنس" صفت آن ستارگان است که در مدار خود جريان دارند . )
زرتلغتنامه دهخدازرت . [ زُرْ رَ ] (اِ) غله ٔ معروف که به هندی جواری گویند و در عربی ذرة آمده و ظاهراً معرب کرده اند. (فرهنگ رشیدی ). غله ای است معروف که آنرا نمک آب زده بریان ک